#روز_قضاوت_پارت_83


یک هفته از آخرین دیدارم با رضا می گذشت.به او قول داده بودم اینبار تنها و بدون مهری به مغازه اش بروم.

چقدر جواد تعجب کرد وقتی گفتم حوصله رفتن به خانه پدرم را ندارم.او هم خدا خواسته مرا به عذراخانم سپرد و رفت.فوری غذایی برای ناهار سرهم کردم.حالا می بایست نقشه ای را که از مدتها قبل طرح کرده بودم به مرحله اجرا درمیآوردم.از صبح زود نگذاشتم حمید بخوابد.به محض رفتن جواد،شیرش دادم و زیرش را عوض کردم و خوابندمش.زوذ سراغ عذرا خانم رفتم و از او خواهش کردم چند ساعتی مواظب سعید و حمید باشد تا من از خرید برگردم.وقتی گفتم لازم نیست برای خودش ناهار بپزد و من ناهاری برای هردومان تدارک دیده ام،گل از گلش شکفت.همیشه برای مفت خوری آماده بود.با لحنی تصنعی شروع کرد به تملق گفتن.

«ای وای مادرجان،چرا زحمت کشیدی؟می گفتی من برایت ناهار درست می کردم.»

به حرفهایش توجهی نداشتم.کمی سر و صورتم را مرتب کردم.دلم نمی خواست آرایش کنم،در واقع بلد نبودم.ساک از قبل پر شده خریدم را از مهمانخانه برداشتم،کمی سنگین بود،ولی برایم اهمیتی نداشت.در دلم غوغایی بود.

برای اولین بار در عمرم تنها سوار تاکسی میشدم.تمام طول راه چهره شیرین رضا در نظرم مجسم میشد.از شدت اضطراب دهانم خشک شده بود و اگر خواست رضا نبود بیشتر دلم میخواست مهری همراهم باشد،چون وقتی با او بودم پشتم گرم بود. می دونستم دختر باجربزه ایست و نسبت به من تجربه بیشتری داره.

هرچه به مقصد نزدیکتر میشدم احساس بدتری پیدا میکردم.چند بار فکر کردم از همان راهی که آمدم برگردم،اما رفتار ساده و بی شیله و پیله رضا جلوی نظرم مجسم میشد و کمی ارام می گرفتم.جلوی مغازه پیاده شدم.خیابان خسروی مثل همیشه شلوغ و پر رفت و آمد بود.ویترین مغازه ها اجناس رنگارنگ شان را به نمایش گذاشته بودند.پیاده روی مغازه رضا مثل همیشه تر و تمیز شسته به نظر می آمد.اندام رضا را از پشت در شیشه ای مغازه تشخیص دادم.می دانستم انتظار مرا میکشد.راس ساعت مقرر رسیده بودم.همین که نزدیک شدم فوری مرا شناخت و با خوشحالی در را به رویم گشود.سلام کردم.باز هم با همان نگاههای مبهوت و مات آنقدر با تحسین نگاهم میکرد که غرق غرور میشدم.با لحنی آمیخته به شوخی گفت:«سلام زیبای من،عاقبت به این عاشق بیچاره رحم کردی و آمدی؟دیشب از خوشحالی تا صبح نخوابیدم.سرنماز صبح از خدا خواستم خودش مهر منو تو دلت بندازه...»

با لبخندی شرمناک جواب دادم:«انداخته.»

«می دونستم،تا حالا نشده چیزی ازش بخوام و حاجتمو نده.»


romangram.com | @romangram_com