#روز_قضاوت_پارت_82

مهری که زیاد به قول خودش طاقت این لوس بازیها را نداشت گفت:«بسه بابا،انگار آمدیم تماشای فیلم هندی.»

رضا خندید و گفت:«شما دو تا چطوری با هم دوست شدید؟نه به اینکه تا نگاهش می کنی از خجالت سرخ میشه،نه به تو که اینقدر آتیش پاره ای دختر!»

دوباره به صورتم خیره شد.چنان نگاهم میکرد که انگار با موجود خارق العاده ای روبه رو شده.خیلی رک و راست و بی شیله پیله به نظر می آمد.آنقدر راحت حرف میزد که انگار سالهاست با هم آشنا بودیم.نفهمیدم چطور دو ساعت وقت در آنجا گذرانیدیم.دلم مل سیر و سرکه می جوشید.هر مشتری که از در می آمد قلبم از جا کنده میشد.به زور مهری را وادار کردم برگردیم.

رضا برایمان تاکسی گرفت و تا دم آخر قسمم داد که بهش زنگ بزنم.می گفت سخت عاشقم شده و تا پای جان برایم صبر میکنه.قصدش فقط ازدواجه و دلش نمیخواد گناه کنه.

از خودم بدم آمده بود.چطور می توانستم احساسات پاکش را اینطور به بازی بگیرم.وای،اگر می فهمید که سه ساله ازدواج کردم و دو بچه دارم چی؟

نزدیک ظهر بود که به خانه رسیدیم.خانم جان و ربابه حسابی سرگرم رفت و روب و تهیه ناهار بودند.حمید خوابیده بود و سعید زیر سایه درخت نشسته بود.تعدادی هسته زردآلو جلویش ریخته و با سنگ کوچکی مشغول شکستن آنها بود.برخلاف تصورم،خانم جان هیچ سوالی از من نکرد،چقدر دلم بیخود شور زده بود.تازه یادم آمد که چادر کهنه و وسایلم در خانه مهری جا گذاشته ام.خدا را شکر خانم جان متوجه کفش و چادر نوام نشد.بی سر و صدا به هوای تعویض لباسهایم به اتاق دم دری رفتم.تازه میخواستم برای گرفتن وسایلم به خانه مهری بروم که خودش ساک را برایم آورد. یک ساعت تمام با هم حرف زدیم و خندیدیم.مهری معتقد بود پسری مثل رضا کیمیاست و هیچ یک از پسرهای این دوره زمانه مثل او نیستند و او جواهری است که نباید از دستش بدهم.

آن دو روز مثل برق و باد گذشت و طبق معمول با جواد به خانه برگشتم،اما من دیگر آن آدم قبلی نبودم.حوصله بچه ها را نداشتم.دست و دلم به کار نمی رفت،حتی از حرف زدن با جواد اکراه داشتم.حالم از ریخت و شمایلش بهم میخورد.بهانه جو و کج خلق شده بودم.دلم پر بود و اشکم بی دلیل سرازیر میشد.شبها تا دیروقت خوابم نمی برد.از خوراک نیز افتاده بودم.

بیست و چهار ساعته در حال نقشه کشیدن بودم.از آن روز یکبار با رضا تلفنی صحبت میکردم.خوشبختانه یا بدبختانه تلفن عمومی به خانه ام نزدیک بود.هیچ راهی نداشتم جز اینکه سعی کنم با عذراخانم صمیمی تر باشم.او تنها کسی بود که می توانستم بچه هایم را نزدش بگذارم.از دردسر اجازه گرفتن از خانم جان هم خلاص میشدم.

روزی چندبار به عذراخانم سر میزدم و در کارهای خانه یاری اش میدادم.گاهی برایش از غذایی که پخته بودم می بردم.بیچاره از کارهایم تعجب میکرد،ولی ساده تر از آن بود که شکش ببرد.

romangram.com | @romangram_com