#روز_قضاوت_پارت_81
پسربچه که هاشم نام داشت بر و بر به ما نگاه میکرد .باز مهری شیطنتش گل کرده بود.پسرک را صدا زد و گفت:«خیلی خوب،نقدا برو یک چیزی بیار بخوریم،بارک الله پسرخوب.»
آخ اگه رضا می فهمید آبرویمان میرفت.فوری گفتم:«نه ،نه،دوستم شوخی میکنه.»
هاشم گفت:«من اجازه ندارم از مغازه بیرون برم.»
یواشکی به مهری گفتم:«حالا خوردی،بخور!»
صدای در مغازه هر دوتایمان را تکان داد.خدایا،خودش بود.هیکل ورزیده اش نفسم را بند آورد.چطور متوجه این همه حسن جمالش نشده بودم؟شانه های پهن،سینه عریض و کمر باریک و بازوانی عضلانی و پیچیده.رنگ پوستش برخلاف من سفید بود،با چشمانی سبز تیره،لپهایش را انگار سرخاب مالیده بود.موهاش را به طرز زیبایی با روغن روی پیشانی تابانده بود.مات و مبهوت نگاهم می کرد.چشمانش می خندید،شک نداشتم که آدم شوخ طبعی است.
آنقدر به من زل زد که از رو رفتم.سرم را پایین انداختم.مهری از جا برخاست و گفت:«بفرما آقامجنون خان،اینم لیلی خانمت.»
رضا مثل آدمهایی که در خواب راه می روند سکوت کرده بود.آرام آرام جلو آمد.جرات نگاه کردن به چشمهایش را نداشتم.آنقدر نزدیک شده بود که بوی ادکلن دل انگیزش را استشمام میکردم.با همان صدای جادویی اش گفت:«سلام...ای خدا!نکنه دارم خواب می بینم،دختر..تو که منو کشتی.»
دزدانه نگاهش کردم و باصدایی گرفته گفتم:«سلام.»
romangram.com | @romangram_com