#روز_قضاوت_پارت_80

از خوش اقبالی ام،اقاجان از صبح زود به نجفی رفته بود.راضی کردن خانم جان کار سختی نبود.ربابه با کمال میل مسئولیت بچه ها را عهده دار شد،حتی خوشحال بود از اینکه به قول خودش هوایی به جانم بخورد.خانم جان هم با مهربانی پذیرفت

کفش و چادر نو نوارم را به مهری دادم و قرار بر این شد که برای تعویض لباس به خانه آنها بروم.بیچاره مادر مهری چه زن ساده دل و خوش باوری بود و چقدر زحمتک.

مهری همیشه می گفت:«نمی دونم این مادر من چه علاقه ای به کدبانو گری داره که از صبح تا شام می دود و از کار خانه سیر نمیشود.اگر بابام ده تا خدمتکار مثل ربابه برایش بگیرد باز هم مامانم همه آنها را ردیف می نشاند روی تخت و از آنها پذیرایی میکند.

آن روز پوران خانم با آن هیکل لاغر،دستهای استخوانی اش را به آسمان بلند کرد و گفت:«الهی این مهری هم شوهر کنه ،دعا کن طلعت جان!!به خدا از پسرهایم بیشتر عذابم میدهد.»

مهری خیلی راحت در حضور مادرش آرایش مختصری کرد و لباسهای تنگ و چسبانی مطلبق با مد آن زمان پوشیذ و موهای صافش را روی شانه رها کرد.من که به این کارها عادت نداشتم،حتی از تعویض چادرم جلوی پوران خانم خجالت میکشیدم.عاقبت از در بیرون آمدیم و سوار تاکسی شدیم،هرچه به مقصد نزدیکت میشدیم ضربان قلبم تندتر میشد،اما نسبت به دفعه قبل حال بهتری داشتم و کمتر احساس گناه میکردم.کتکهای وحشیانه جواد به خاطرم می آمد و تمام وجودم از انتقام پر میشد.درست مقابل مغازه کفاشی از تاکسی پیاده شدیم.پاهایم سست شد و چندبار نزدیک بود زمین بخورم.مهری درست مثل آدم عاقلی که به یک دیوانه نگاه میکند سرتکان داد و گفت:«خیلی خوب نی نی کوچولو،مواظب باش یک وقت نخوردت.»

وارد مغازه شدیم.همان پسربچه که روز اول دیده بودم تک و تنها مشغول گردگیری کفشها بود،به محض ورود من و مهری جلو آمد و گفت:«بفرمایید»

مهری با کمال خونسردی روی یکی از چهارپایه ها نشست و گفت:«باشه فرمودیم.»

پسرک هاج و واج نگاهمان میکرد.بی اختیار پرسیدم:«آقا رضا نیستند؟»

صدای شلیک خنده مهری به هوا برخاست.«نه بابا،پس توهم زبون داشتی و ما خبر نداشتیم.»

romangram.com | @romangram_com