#روز_قضاوت_پارت_79
«آخه مهری جان،من با این ضعیتی که دارم آمدنم به اونجا چه فایده ای داره؟»
«فایده اش اینه که خر میشه تو رو با بچه هات قبول میکنه و تو خوشبخت میشی.جوادآقا هم میره یک زن از اون چادر به کمر بسته ها میگیره که روزی صدبار با دسته جارو بزنه تو سرش،اون وقت عدالت برقرار میشه.»
از حرفهای مهری خنده ام گرفته بود.چقدر وقتی با او بودم دنیا عوض میشد.چقدر همه چیز به نظرش سهل و ساده بود.نمی دونم آن روز چرا حرفهایش اینقدر به دلم اثر کرد.جمله های شیرین نامه رضا با اون خط خرچنگ قورباغه اش جلوی چشمم رژه می رفت.
دل مرده بودم و در حسرت ذره ای محبت می سوختم.جوان بودم و تصور اینکه مردی عاشقم باشه و من برایش مهم باشم قلبم را مالامال از امید می ساخت.
وسوسه ای شیطانی به وجودم راه یافته بود که اراده ام را سلب میکرد.آن روز تا نزدیکی غروب مهری پیشم ماند.بعدازظهر اقاجان سعید را برای گردش به کوهسنگی برد.تفریحی که به علت تعصبات احمقانه جواد،همیشه از آن محروم بودند.اصرار مهری برای رفتن به کفاشی بیهوده بود،چون هرگز حاضر نبودم رضا پس از مدتها مرا با آن سر و صورت ببیند.با هم قرار گذاشتیم دفعه بعد که به خانه پدرم آمدم نقشه برای بیرون رفتن طرح کنیم.
فردای آنروز نزدیک غروب جواد دنبالم آمد.همه اهل خانه با اوسرسنگین بودند،چقدر خوشحال شدم وقتی برخلاف همیشه هیچ تعارفی برای ماندنش و صرف شام نکردند.
راستی که امید،انسانها را متحول می سازد.آن روز وقتی به خانه ام وارد شدم حال و هوای دیگری داشتم.مثل این بود که دیدگاهم نسبت به همه چیز عوض شده.از برگشتن به این ماتمکده مثل گذشته رنج نمی بردم.درجه تحملم در مقابل کارهای طاقت فرسای خانه و مشکلات بچه ها بالا رفته بود .به جواد فکر نمیکردم و اعمالش را نمی دیدم.امید تازه ای در دلم جوانه زده بود که از انرژی سرشارم میکرد.
برای تمام شدن تعطیلات جوادآقا لحظه شماری میکردم.با مهری قرار گذاشته بودیم به هوای خریدن کتابهای درسی سال آیند اش،خانم جان را راضی کنیم و یک روز صبح به خیابان بزنیم.عاقبت آن روز رسید.برای اینکه موجبات شک جواد را فراهم نکنم چادر نو و کفشهای پلوخوری ام را داخل ساک بچه ها گذاشتم و با سر و وضعی معمولی راهی خانه پدرم شدن.جواد فرقی با گذشته نکرده بود و همچنان پرخاشگری میکرد،اما من زیاد پاپی اش نمی شدم.آن روز هم مطابق معمول تا دم در منزل آقاجان با من آمد.
romangram.com | @romangram_com