#روز_قضاوت_پارت_78
جون هر کسی دوست داری فقط یکبار دیگه بیارش اینجا،میخوام تکلیف
دلمو باهاش یکسره کنم.ناامیدم نکن.
رضا
نامه را دوباره تا کردم و با دستهای لرزان به مهری دادم.درحالیکه غش غش می خندید گفت:«خودتو حاضر کن تا پسر مردمو از دست نرفته ببرمت پهلوش ببیندت.یک نظر حلاله.»
از ترس لکنت زبان گرفته بودم .گفتم:«دست بردار تو رو خدا،همینو کم دارم.الان که دست از پا خطا نکردم اینطور لت و پارم میکنه،وای به اون روزی که بهانه ای به دستش بدم،لابد زنده زنده آتیشم میزنه.از کجا معلومه یک وقت با جواد آشنا درنیاد؟»
مهری درست مثل اینکه به آدم احمقی نگاه میکند.به من زل زد .گفت:«آخه من به تو چی بگم؟رضا کجا؟شوهر پشت کوهی تو کجا؟البته می بخشی ها!آخر آدم از تو حرصش میگیره.خودت یک کم فکر کن اون پسره ورزشکار خوش قیافه با اون مغازه تر و تمیزش بهش میآد دوست جواد اقای شما باشه؟راستی که خیلی خری!»
romangram.com | @romangram_com