#روز_قضاوت_پارت_76

با آمدن مهری باز همه غمهایم آب شدند.بعد از ناهار حمید را خواباندم و سعید را به خانم جان سپردم و با مهری در همان اتاق خاطره انگیز دم دری خلوت کردیم.

مهری متوجه آثار کبودی روی صورتم شد.با لحنی سرزنش بار،سرش را با تاسف تکان داد و گفت:«باز هم که مشت بارونت کرده...نه دیگه مطمئن شدم که خیلی عاشقش هستی.به خدا رومئو و ژولیت باید بیان و وفاداری را از تو یاد بگیرن.»

آهی از ته دل کشیدم و گفتم:«مسخره نکن مهری.خدا نصیبت میکنه.تو چه می دونی من چی میکشم.واسه خودت راحت و آزاد می چرخی از دل من خبر نداری.»

با حرص به من خیره شد و گفت:«آخه دیوانه،طلاق را برای همین روزها گذاشتند...»

«بله ،برای اونایی که بچه ندارند،نه من.تو می دونی که من پام زنجیر این بچه هاست.»

لبخندی به مسخره زد و گفت:«برو بابا شورشو دراوردی،انگار فقط تو بچه داری.»

«ولش کن مهری جان،یک حرف دیگه بزن،از خودت بگو.»

خندید و گفت:«برو دو تا بالش بیار،در اتاق را هم ببند.خبرهای دست اولی برات دارم.»

در را بستم و کنار هم دراز کشیدیم.مهری با صدایی اهسته شروع به صحبت کرد.«هفته پیش با مامانم رفته بودم خیابان خسروی،پیش همون کفاشه،مامان می خواست کفش بخره.عاشق بی قرارتم ترگل و ورگل موهاشو آب شونه کرده بود.یک بلوز تنگ هم تنش بود که سر و سینه ورزشکارانه اش رو انداخته بود بیرون.پشت میزش نشسته بود،تا چشمش به من افتاد،انگار دنیا را بهش دادند،گل از گلش شکفت.هی اشاره میکرد،یعنی دوستت کو؟چون می ترسیدم مامانم از توی آینه ببینه،خودمو زدم به کری.دیدم داره یه چیزی می نویسه.وقتی خواستیم از مغازه بریم بیرون کاغذ تا شده یا را تر و فرز گذاشت توی دستم.وقتی رسیدم خونه خوندمش.به خدا شانس بهت رو کرده،یک عاشق به عاشقان تاریخ اضافه شده.»بعد دست در جیبش برد و کاغذ تا کرده ای را بیرون آورد.به دستم داد و گفت:«بگیر بخون لیلی خانم،مجنون جانت نوشته.»

romangram.com | @romangram_com