#روز_قضاوت_پارت_75
«نه،نه،اول بیا توی اتاق کمی با تو صحبت دارم.»
قلبم فرو ریخت.اقاجان جلوجلو می رفتند من هم دنبالشان وارد اتاق شدم.روبه رویشان نشستم.با دقت صورتم را برانداز کردند و پرسیدند:«بگو ببینم جواد تغییری در رفتارش داده یا نه؟»
«بله اقاجان،خیلی بهتر شده.»
لبخند سردی روی لبانشان نقش بست.سیگاری آتش زدند و اینطور شروع به صحبت کردند.«ببین دخترم آن روز وقتی از خانه تو بیرون آمدم دوباره رفتم کلانتری و از سروان اکبری خواهش کردم برگه شکایت را نزد خودش امانت نگه دارد.دلم میخواهد مثل یک زن عاقل و فهمیده با خودت فکر کنی و ببینی چه رفتاری در تو باعث شده که او تا این حد عصبانی بشود که تسلطش را از دست بدهدو دست رویت دراز کند.من قبول دارم که او آدم خوش خلقی نیست،اما بوده اند زنهایی که از همین شوهرها مردانی مطیع و ارام ساختند.بهرحال او هم انسان است و خواسته هایی دارد.زن باسیاست کسی که با برآوردن همین خواسته ها محبت همسرش را جلب کند.»
سرم را پایین انداخته و گفتم:«چشم.»
برق رضایت در چشمهای آقاجان موج زد.
دستی به سرم کشید و گفت:«پیر شی دخترم.فراموش نکن بالای سر بچه هایت سایه یک پدر بد،صد برابر از ناپدری یا بی پدری است.»
پس از صحبتهای آقاجان،ناامیدی همه وجودم را پر کرد.یعنی محکومی و باید بسازی.تنها روزانه امیدم امات گذاشتن برگه شکایت نزد سروان اکبری بود.چرا آقاجان آن را نگه داشته بود؟لابد برای روز مباد و من ایمان داشتم که این روز دیر یا زود از راه خوادهد رسید.
romangram.com | @romangram_com