#روز_قضاوت_پارت_244
با این عادت رضا آشنا بودم.هر وقت خیلی ناراحت میشد تنگی نفس پیدا میکرد و به هوای آزاد پناه می برد.طوری که امیر بو نبرد به سرعت به حیاط رفتم.رضا سرش را به دیوار تکیه داده و اشک می ریخت .نای حرف زدن نداشتم.به سختی نالیدم:«چی شده رضا؟ّبگو ببینم دکتر چی گفت.»
درحالیکه هق هق میکرد گفت:«توکلت به خدا باشد،فقط معجزه میتواند امیرم را از مرگ برهاند.»
«چی؟مرگ؟امیر...تنها مایه امید و دلخوشی من؟»شروع کردم به زدن خودم.
مردم دورمان جمع شده و به تماشا ایستاده بودند.رضا به زور از زمین بلندم کرد و به طرف شیر آب برد و آبی به صورتم پاشید و گفت:«ببین طلعت،اگر میخواهی خدا کمکت کند آرام باش واز ته دل از او مدد بخواه.»
فردا صبح باز خانم جان و اقاجان وحمید به تهران آمدند.اینبار ربابه نیز همراهشان بود.هیچ کس را نمی دیدم و از کنار امیر جم نمیخوردم.هر چه رضا التماس میکرد به خانه بروم و ساعتی استراحت کنم به گوشم نمیرفت.مدتها بود خودم را در آینه ندیده بودم.از نگاههای حیرت انگیز عیادت کنندگان امیر می فهمید م چقدر درب و داغان شده ام.حال رضا هم دست کمی از من نداشت.هیچ چیز نمیخوردم.امیرم را می بوییدم و می بوسیدم و دلداری می دادم.روز چهارم،فروغ از چشمان زیبا و بی مزه امیرم رفته بود.حدقه چشمانش حالت طبیعی نداشت.دکتری با سری افکنده روزی دوبار به عیادتش می آمد و بدون آنکه کاری بکند می رفت.
نزدیک غروب بود من و رضا دو طرف تخت نشسته و هرکدام یک دست امیر را در دست داشتیم.قطره های اشک،بی صدا از چشمان پر التماس پسرم می ریخت.دیگراز کلام افتاده بود.رضا مرتب زیر لب دعا میخواند و به جشم کوچک و نحیف او فوت میکرد.حدود ساعت هفت بعدازظهر روز پنج شنبه بود که جگر گوشه ام همچون کبوتری بی دفاع در آغوشم جان سپرد.مثل این بود که روح از کالبدم در حال خارج شدن بود و دیگر هیچ نفهمیدم.
مراسم خاکسپاری در حالیکه زیر بغلم را گرفته و کشان کشان می بردند انجام شد.هر ساعت از حال می رفتم و به هوش می آمدم.جیغ می زدم،موهایم را میکندم و دیگر هیچ نمی فهمیدم هربار سرخاک امیر می رفتم حاضر نبودم به خانه برگردم.چندین نفر به زور بلندم میکردند و مرا برمیگرداندند.به هیچ وجه حاضر نبودم بپذیرم فرزند دلبندم را این چنین آسان از دست داده ام.
آخرین روز مراسم عزاسکوت سرد و سنگینی برفضای غریب گورستان حکمفرما بود .سنگهای چهارگوش یخ کرده ای که هرکدام یادآوروجود یک انسان بودند که روزگاری بر روی این کره خاکی برای خود نام و نشانی داشتند.سرگذشتی و دلبستگی هایی که به خاطرش روزهای طلایی عمر را طی کردند،ولی امروز چندان ساکت و صامت آرمیده بودند که گویی هگز وجود نداشته اند.چقدر خودم را به آنها نزدیک حس میکردم.به راستی چه حاصلی از این عمر چهل ساله اندوخته بودم.به نظر می آمد همه آنچه یک روز برایم مهم و ارزشمند جلوه میکرد سرابی بیش نبود.روزهای زندگی ام همچون پرده سینما به سرعت از ذهنم عبور میکرد،گویی همه چیز یک بازی بود باز ای که من آن را باخته بودم.کجای کارم اشتباه بود؟
احساسات تقصیر روحم را همچون سوهانی می تراشید.خودم را سزاوار این مجازات می دانستم،اما آیا هیچ کس جز من سهمی در این تیره بختی نداشت؟حدقه چشمهایم را بی اختیار حرکت دادم.خداوندا...چقدر آدم گردم جمع بودند!یک یک انان رااز نظر گذراندم.گویی همگی هنرپیشگانی بودند بودند که هرکدام در تراژدی زندگی ام به نحوی ایفی نقش کردند،نقشی که فیلمنامه ان را خود نوشتند.
romangram.com | @romangram_com