#روز_قضاوت_پارت_245


پدرم،او که به دلیل نداشتن سواد و آگاهی دختر سیزده ساله اش را،تنها به گناه جوان بودن و به جرم طبیعی ترین عزیزه اش در چنگال مردی ناآگاه تر ازخود انداخت.

ای پدر،کاش راه دیگری را برای تربیتم انتخاب میکردی.ای کاش همچون یک دوست و یک رفیق راهنما و یاورم بودی.

مادرم،او که این همه باتقوا بود چطور نتوانست پایه های ایمان را در من آنقدر مستحکم بنا کند تا یک عمر با خیالی آسوده و با تکیه به آن در مقابل وسوسه ابلیس بایستم؟مادر..تو قصد داشتی با حرفهایت مرا از خدا بترسانی؟چرا؟آیا بهتر نبود با عشق و مهر او آشنا میکردی؟چرا به من یاد ندادی رها از ترس و تشویش در آغوش او زندگی کنم و رشته زندگی ام را به دستهای امن او بسپارم؟تو گفتی خداوند همیشه و در همه جا حاضر و ناظر بر اعمالم می باشد و مرا می بیند،اما ای کاش به من می آموختی که من او را ببینم،همه وقت و همه جا.

مهری جان،تو رازیر سوال نمی برم،چون آنوقت خودم نیز می بایست زیر سوال بروم.تو مطابق با تربیتت رفتار کردی.اگرچه دوست ناباب من بودی،ولی من نیز حق انتخاب داشتم.اگر تو را برگزیدم برای این بود که راه و روش تو را می پسندیدم.پس اگر تو می توانستی در من موثر واقع شوی من نیز می توانستم.

جواد،او که حتی از نگاه یک گربه ی نر به من رنج میکشید،هیچگاه نفهمید اگر زنی از حمایت و محبت شوهرش بهره مند باشد،دیگر هیچ نگاهی را نمی بیند.

چرا نخواستی مهرت را به من بدهی؟چرا فکر نکردی زن جوانت که از کانون گرم خانواده اش به تو پناه آورده نیازمند محبت توست؟و آنگاه که در پی این نیاز به راهه رفتم،نانجیبم خواندی.

رضا،او که جوان بود،مثل خودم...ولی او ایمان داشت و من نه.رضا جان،تو مرد بودی و غریزه ات را می شناختی.تو که روحت را به سان پنبه ای سپید از سیاهی گناه دور نگه میداشتی چگونه بی مهابا به آتش زدی؟

خانم بزرگ،او هم روزی چون من به خانه بخت رفته بود آیا خواهان محبت مادر شوهرش نبود؟ایا طعم تلخ نیش زبان او را نچشیده بود؟پس تو دیگر چرا این تلخی را نسل به نسل می چرخانی؟مگر من بنده خدای تو نبودم؟پس به من نشان میدادی که به اندازه فرزندت نگران عاقبت و آخرت من نیز هستی.چرا فقط مرا مسئول ارتکاب این گناه می دانستی؟ای کاش کمکم میکردی...مادر دومم می شدی و آنچه را نیاموخته بودم،توبه من می آموختی.


romangram.com | @romangram_com