#روز_قضاوت_پارت_243
«من راضی ام به رضای او،ولی خودش خوب می داند که امیرهستی من است.»بغض راه گلویش رابست و دیگر نتوانست ادامه دهد.
شب سختی بود.امیر از درد می نالید.تحمل دیدن دست و پای لاغرش را نداشتم.
هر روز نحیف تر و رنجورتر میشد.خانم جان و آقاجان به تهران آمدند.حمید نیز آمده بود.تمام اوقاتم را با رضا در بیمارستان می گذراندم.پس از ده روز او را که دیگر به سبحی می مانست به خانه آوردیم.شیمی درمانی او را به سختی می آزرد.موهای زیبایش کم کم شروع به ریختن کرد به زور غذا میخورد و مرتب تهوع داشت.مهری،فروغ و احمد در طی این مدت پابه پای ما دویدند،اشک ریختند و دلداریمان دادند.سر.کله مهندس کمالی هم پیدا شد.با دیدن امیر،در حالیکه خودش را به سختی آرام نگه داشته بود بیرون رفت و در آغوش رضا اشک ریخت .رضااز صبح تا شام در منزل ما بود.همه کارها،از جمله خرید مواد غذایی یا تهیه داروهای امیر را انجام میداد.نمازهای طولانی میخواند وس اعتها بالای سرامیر قرآن تلاوت میکرد.هزاران نذر و نیاز در دلم کردم.نماز خواندن را شروع کردم و با خدای خودم پیمان بستم عبادت او را هرگز از یاد نبرم.امیر آنقدر رنجور و مریض احوال بود که از رختخواب بیرون نمی آمد.
پس از ده روز خانم جان و آقاجان و حمید با رضا به مشهد برگشتند.قرار شد رضا دو روز بعد به تهران برگردد،گویا نگران پسرش بود.تازه فهمیدم همسر محبوبه چه بلایی سرش آورده.گویا عاشق پسرجوانی شده و پس از آزار و اذیت فراوان رضا را ترک کرد،و بعد از مدتی از او خواسته طلاقش دهد تا بتواند با مرد دلخواهش ازدواج کند.رضا بدون چون و چرا او را طلاق میدهد،اما آن طور که خودش برایم شرح داد پشتش را خم کرده و کمرش را با این رسوایی می شکند.ته دلم خوشحال شدم.شش سال خون دل خوردم،حتی از اسم محبوبه نفرت داشتم.پس رضا تقاص شکستن دلم را پس داده بود.حالا خودش مانده بود و سرپرستی پسری چهار ساله.چه روزگاری را پشت سرگذاشتیم ما...
دو روز بعد رضا به تهران بازگشت.گفت که پسرش را نزد خواهر بزرگش گذاشته.در طی این سالها من خیلی متحول شده بودم،ولی رضا،همان رضای همیشه بود.
او حتی از تماس دستش با دست من پرهیز میکرد.مثل یک برادر به خانه ام رفت و آمد داشت و شبها در منزل یکی از دوستان قدیمی اش به سر می برد.شیمی درمانی ؛هر روز بلای تازه ای سرطفل معصومم می آورد.یک روز دهانش جوش می زد،یک روز تب میکرد.صورت زیبایش هر روز زردتر میشد.مهندس کمالی ترتیب یک ماه مرخصی بدون حقوق را برایم داده بود.بیست و چهار ساعته بالای سر امیر بودم.گاهی دستش را می گرفتم و به زور چند قدمی از خانه بیرون می بردمش.هر انچه دکتر دستور داده بود برایش می پختم و ساعت به ساعت آبمیوه به خوردش می دادم،خودم را به کلی فراموش کرده بودم.فروغ و مهری و احمد هر روز به خانه ام می آمدند و به کارهای عقب مانده ام سرو سامانی می دادند و می رفتند.
رضا هر انچه از او میخواستم با دل و جان انجام میداد.سه ماه ازعمل امیر گذشت.رضا همچنان در تهران به سر می برد.که یک شب حال بچه ام منقلب شد.به مهری تلفن زدم.فوری خودش را رساند.رضا نبود.به منزل دکترش زنگ زدم دستور داد فوری او را به بیمارستان برسانیم.با کمک مهری او را به اتاق سابقش انتقال دادیم.دستورهای لازم داده شد.امیر به پهنای صورتش اشک می ریخت.
روز بعد سرو کله رضا پیدا شد.تا صبح نخوابیده بودم و از خستگی در حال ضعف بودم.دکتر برای معاینه امیر به اتاقش آمد.دیگر رمقی برای حرف زدن نداشتمفچند آزمایش از او گرفتند.بدن بچه ام سوراخ سوراخ شده بود و دیگر جای سالمی در بدن نداشت.فوری جواب آزمایش را از بیمارستان گرفتیم و نزد دکتر بردیم.رضا از من خواست کنار امیر بمانم.پس از یک ربع ساعت رضا با حالی پریشان وکمری تا شده بیرون آمد.دروغی سرهم کرد و امیر را دلداری داد و فوری به حیاط بیمارستان رفت.
romangram.com | @romangram_com