#روز_قضاوت_پارت_242

«مامان؟!»

«جان مادر.»

«نذار بابا بره مشهد باشه.»

«پسرم او به خاطر تو آمده،ممکن نیست بره.»

عمل چهارساعت به طول انجامید.طحال را به طور کامل برداشتن و جگرگوشه ام را همچون کالبدی نیمه جان به اتاق آوردند.دکتر معتقد بود که عمل خوبی انجام داده و اگر بدنش به شیمی درمانی خوب پاسخ دهد شانس زیادی دارد.

من و رضا شب را تا صبح بالای سرش بیدار نشستیم.برای نخستین بار بعدازگذشت هفت سال درحالیکه اشک می ریختم با او صبحت کردم.

«رضا؟»

«جان رضا.»

«تو مرد با ایمانی هستی.خدا تو را بیشتر ازمن دوست دارد،تو تمام عمرت را هر روز رو به او ایستادی و ستایشش کردی،قسمش بده.التماسش کن بچه ام را از من نگیرد من بدون امیر می میرم.»

romangram.com | @romangram_com