#روز_قضاوت_پارت_241


به شوخیهای مهری عادت داشتم،ولی از اینکه لاغر شدن امیر اینقدر محسوس بود نگران شدم.هنوز گاهی دل درد میگرفت،حتی یکبار به سختی استفراغ کرد.فکر کردم غذای رستوران معده اش را ناراحت کرده،چون همان شب به اتفاق چند تن از دوستانمان به گردش رفته و شام را بیرون خورده بودیم.

پانزده روز بعد متوجه شدم تمام لباسهای سابق امیر برایش گشاد شده و کمر شلوارهایش حسابی لق می زند.خداوندا چه به سر بچه ام آمده بود...نکند از شب تولد او را چشم زده باشند.شاید خودم چشمش زده بودم.مگر نه اینکه با نگاه کردن به سر و هیکلش حظ میکردم وازخود بیخود میشدم.

فردای آن روز دوباره او را به دکتر بردم.وزنه نشان میداد که نزدیک به شش کیلو در عرض بیست رو کاهش وزن داشته.آزمایش کامل و مفصلی انجام شد.باز هم جواب اینطور نشان میداد که او سالم است.حالا دیگر همه کسانی که او را می شناختند متوجه لاغری او شده بودند.فواصل دل دردها کوتاه تر شده بود و هر روز از درد می نالید و گاهی استفراغ میکرد.دکترش را عوش کردم.آزمایش کلیه،آزمایش مجاری ادرار،آزمایش روده و معده همگی سالم و بی نقص بود.با این حال روز به روز ناتوان تر و ضعیف تر میشد.حال و روزم را نمی فهمیدم.همه کارهایم را دراداره اشتباه انجام میدادم.دو هفته بعد؛باز وزنه کاهش زیاد وزن او را نشانداد تا به آنجایی که چهارده کیلو درعرض یک ماه و نیم کم کرد.

پسر ورزشکار و قوی بنیه ام به جوانهای معتاد به هرویین می مانست که مرتب از شدت دل درد دولا راه می رفت.هرچه میخورد بالا می اورد تا جایی که رمق از دست رفته و حتی قادر به بالا رفتن از چند پله نبود.هر روز کارم شده بود از این مطب به آن مطب رفتن و انجام یکسری عکس و آزمایش.طاقت دیدن شکل و شمایلش را نداشتم.جگرم از دیدنش می سوخت.خانم جان و آقاجان بسیار نگران و دلواپس بودند و مرتب زنگ می زدند.مهری پابه پایم ازاین مطب به آن مطب و از این آزمایشگاه به آن آزمایشگاه می آمد.پنهان از امیر اشک میریختم.احمد هر روز به ما سر میزد گویا به رضا هم گفته بود.

تا اینکه پس از گذشت دو ماه و نیم پس از نمونه برداری و سیتی اسکن مشخص شد جگرگوشه ام ،کعبه آمال و آرزوهایم و تنها امید زندگی بی حاصلم به سرطان طحال مبتلا شده.آخ که دنیا پیش چمانم تیره و تار شد.همانجا در مطب دکتر از حال رفتم.بی معطلی دستور عمل داده شد.در صورت رضایت ما فوری باید بستری میشد.به وسیله احمد؛رضا را خبر کردم.فردای همان روز خودش را رساند.پس از گذشت هفت سال او را دیدم.خدای من،باورم نمیشد این پیرمرد سپید موی و پشت خمیده رضای من باشه.به پهنای صورتش اشک می ریخت.خیلی لاغر و تکیده به نظر میرسید.غم امیر پشت هر دوی ما را خم کرده بود.هر دو با قیافه ای نزار بهم زل زدیم.می بایست رضایتنامه بیمارستان را امضا می کردیم.رضا آرام آرام به طرفم آمد و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد گفت:«اگر بخواهی حاضرم همه زندگی ام را بفروشم و امیر را به خارج از کشور ببرم.شاید راهی برای معالجه اش وجود داشته باشد.»

مغزم از کار افتاده بود.جوابی ندادم.رضا به سراعت سراغ دکتر را گرفت.مثل اینکه جواب دکتر منفی بود،چون معتقد بود پیشرفت سرطان در جوانان سریع تر از افراد پیر و میان سال می باشد و هر یک ساعت،برای امیر یک ساعت بود.

هر دو رضایت دادیم.او را روی برانکار خواباندند.آخ که تا عمر داشته باشم چهره او را در آن لحظه فراموش نمیکنم.مثل باران اشک می ریخت و می گفت:«مامان کمکم کن...باباتو رو خدا نکنه بمیرم؟!من زندگی را خیلی دوست دارم.همیشه آرزو داشتم شما را اینطور با هم ببینم.حالا دلم نمیخواد عملم کنند.بگذارید چند روزی کنارتانب اشم.»3.

رضا با صدای بلند گریه میکرد،روی برانکار خم شدم و موهای قشنگش را بوسیدم:«پسرم نگران نباش،به خدا تو خوب میشی،بهت قول میدم.دکتر گفته صد در صد با این عمل سلامتی ات را باز می یابی.»


romangram.com | @romangram_com