#روز_قضاوت_پارت_240

فصل 29



تولد بیست سالگی امیر را مفصل تر از هر سال برگزار کردم علاوه بر دوستان خودم،تعدادی از هم سن و سالان او نیز آمده بودند.هم خوش اندام بود،هم خوش قیافه و هم رفتار و منش جذاب و دلنشینی داشت.انگار پس از مدتها تازه می دیدمش.در آن کت و شلوار سرمه ای و کراواتی که به گردن داشت،دلم برایش ضعف می رفت.برای نخستین بار حس کردم آرزوی دامادیش را دارم،اما نه...او تنها حاصل زندگی چهل ساله ام بود که برایم باقی مانده بود.چطور می توانستم از دستش بدهم.پشتم از این افکار لرزید .من او را همیشه در کنارم خودم میخواستم و حتی برای ساعتی طاقت دوریش را نداشتم.

فردای آن روز در حالیکه با امیر مشغول نظافت و جمع و جور کردن ریخت و پاشهای شب قبل بودیم احساس کردم مثل هر روز سرحال نیست.پرسیدم:«چی شده امیرجان،انگار خسته ای؟»

«نه مامان،یک کم دلم درد میکنه.فکر میکنم دیشب زیادی خوردم.آهر ماشاالله دستپخت شما که دستپخت معمولی نیست.آدم اگه مراقب نباشه انگشتاشو با غذا میخوره.»

همیشه همینطور بود،اگه صد کلام می گفت هشتادتاش تعریف از من بود .به عادت همیشه مثل بچه های کوچک در آغوش گرفتمش و موهای حلقه حلقه و خوش حالتش را بوسیدم.هیچ وقت برایش نگران نمیشدم.پسر قوی و سالم بود وسال به سال مریض نمیشد.به جز چند سرماخوردگی ساده از اول عمرش تا آن موقع بیمار نشده بود.

یک هفته گذشت،ولی دل درد گاه گداری به سراغش می آمد و هربار با دادن نبات داغ یا شربت نعناع تسکین پیدا میکرد.مدتی از دل درد خبری نبود.فکر کردم هرچه بوده رفع شده تا اینکه یک ماه بعد متوجه شدم دستش را به شکمش گرفته و رنگ صورتش به زردی می گراید.همان روز او را برای اطمینان از اینکه آپاندیسش عفونت نکرده باشد به دکتر بردم.عکس و آزمایش گرفته شد .سه چهار روز بعد جواب را نزد دکتر بردم.خوشبختانه همه چیز عادی بود.خوشحال و خندان به خانه برگشتم.

سه،چهار ماهی گذشت.احساس میکردم اندام امیر مثل گذشته سفت و گوشت آلود نیست.مثل اینکه کمی لاغر شده بود و این لاغری در بازوها و صورت گرد و خوش آب و رنگش بیشتر محسوب بود.

روزی ،مهری پس از مدتها به منزلمان آمد.به محض روبه رو شدن با امیر جیغ کوتاهی کشید و گفت:«تو چرا اینقدرلاغر شدی،بچه نکنه عاشق شدی؟»

romangram.com | @romangram_com