#روز_قضاوت_پارت_239


امیر دوباره درس خواندن را شروع کرده بودوتصمیم داشت در امتحانات کنکور آن سال شرکت کند.من هم سرم با اداره و دوستانم گرم بود.بیشتر شبها با مهری و بچه ها به گردش و تفریح در اطراف تهران می پرداختیم و گاهی دور هم جمع می شدیمم.پس از برگشتنم از سوئد یک بار دیگر به دیدن خانم جان و آقاجان رفتم.برخوردشان بسیار سرد و رفتارشان سرزنش آمیز بود.تصمیم گرفتم کمتر به دیدنشان بروم.

امیدم از همه جا قطع شده بود.پس از جریان ازدواجم با مرتضی در جمع فامیل راه نداشتم.پدر و مادرم نیز تحویلم نمی گرفتند.مهندس کمالی خیلی جدی و رسمی با من برخورد میکرد.حمید بیشتر به پدر و مادرم وابسته بود تا من و آنها را پدر و مادر واقعی اش می انگاشت.احمد و فروغ سخت سرگرم بچه هایشان بودند.من مانده بودم و امیر.

از وقتی همسر رضا،پسری به دنیا آورده بود امیر نسبت به آنان سرد شده و زیاد با پدرش در ارتباط نبود.حتی یکبار به من گفت:«میدونی مامان!بابا چنان چسبیده به بچه اش که دیگر حوصله مرا ندارد.آخه من دیگه یکدانه پسرش نیستم.»

دلم برایش سوخت.خیلی تنها بودو جز من امیدی نداشت.اگرچه پسرشادی بود و از هر امکانی برای لذت بردن بهره می جست،ولی به خوبی می فهمیدم که خیلی به من وابسته است و دلش میخواهد همه جا با او باشم.

روزها همچنان از پی هم می گذشت و من هنوز در اسارت خاطراتم بودم.از جواد تنفر داشتم،از رضا کینه و از مرتضی بیشتر از هر دوی آنها بدم می آمد و به زندگی سالم و کانون منسجم زندگیشان حسرت می ورزیدم.

حق با سعید بود،امیر همت درس خواندن نداشت.نگران آینده اش بودم.تا لنگ ظهر که من از اداره می آمدم خواب بود.بعدازظهر هم سرش را با من و کارهای مربوط به خانه گرم میکرد.

اگرچه گاهی با دوستانش چرخی در خیابان میزد یا به جشن تولد و میهمانیهای دوستانه می رفت،ولی بیشتر اوقات با من و درکنار من بود.با خودم فکر میکردم چون دختر نداشتم او را همانند دختران تربیت کردم.

برخلاف امیرپ،پسرمهری،گاهی هفته به هفته به خانه نمی آمد .وقتی هم می آمد جز دردسر آفریدن کار دیگری نداشت.بارها به خاطر زد و خورد با جوانهای هم سن و سالش،مهری بیچاره را به کلانتری کشیده بود روح سرکشی داشت.درسش را نیمه کاره رها کرد و به ولگردی در خیابانها مشغول بود،اما مهری مثل من نبود،خوش می گذراند.خوب میخورد و راحت میخوابید و انگار نه انگار چنین پسری دارد.


romangram.com | @romangram_com