#روز_قضاوت_پارت_238
با شنیدن ازدواج ناموفقی که با پسرعمه ام داشتم کلی خندید و گفت:«مامان تعجب میکنم...چه اجباری داشتی ازدواج کنی.خودت کار میکنی و درآمد داری.برو با دوستانت خوش باش و آزاد زندگی کن.نصف بیشتر عمر مفیدت را فداهای مردهای زندگیت کردی،حالا وقتش رسیده برای خودت زندگی کنی.»
روحیه شاد و انرژی بی پایان او خیلی در من موثر واقع شد.از او یاد گرفتم که به تنهایی و بدون نیاز زندگی کنم و از تواناییها و استعدادهایی که در درونم هست استفاده کنم و آنها را به کار بگیرم.
تمام جاهای دیدنی استکهلم را نشانم داد و کلی برای امیر خرید کرد.شب آخر به افتخار من میهمانی ترتیب داد و از همه دوستان و همکارانش دعوت کرد.به من اجازه نداد غذا درست کنم و خودش با مهارت همه کارهای مربوط به مهمانی را عالی و بی نقص انجام میداد.
فردای آن روز تا بعدازظهر وقت داشتم.سعید سرکار نرفت.قهوه ای درست کرد.چمدانم را مرتب و منظم بست و کنارم نشست.
گفتم:«خیلی خوشحالم که تو را در چنین وضعیتی می بینم.مطمئنم که هیچوقت به من نیاز نخواهی داشت.دلم برای حمید می سوزد که در محیط مشهد با یک پیرزن و پیرمرد تنها زندگی میکند و زحمت میکشد.»
بازهم سعید از آن لبخندهای تمسخر آمیز همیشگی اش تحویلم داد و گفت:«ببین مامان...هیچ وقت دلت برای کسی نسوزد.در این دنیا هر کسی مسئول زندگی خودش است و هرکس به تناسب عقل و درایتش زندگی اش را می سازد.بچه تا وقتی بچه است نیاز به دلسوزی دارد،اما وقتی بزرگ شد خود میداند و خودش.حمید انتظارش از زندگی همین قدر است.به تو قول میدهم یک زن خانه دار و ساده هم بگیرد و چندسال دیگر پنچ شیش بچه قد و نیم قد دورش را گرفته باشند.او برای این نوع زندگی ساخته شده.امیر هم از آن بچه هاست که چون در ناز و نعمت بزرگ شده و مثل ما سختی نکشیده و به قول معروف سوسول تربیت شده،همیشه به دامن تو آویزان خواهد ماند،حالا می بینی.»
از استدلال هایش متعجب شدم.رک و بی پروا سخن میگفت.زندگی سخت دوران کودکی اش و آمدنش به دیار غربت و دور بودن از بستگان از او موجودی بی احساس ساخته بود.خیلی راحت با من خداحافظی کرد و کارهای مقدماتی پروازم را انجام داد و رفت.
وقتی به فرودگاه مهرآباد قدم گذاشتم،امیر و مهری و سیامک به استقبالم آمده بودند.دلم برای امیر پر میزد.تا چند دقیقه حاضر نبودم او را از آغوشم جدا سازم.احساس میکردم به هیچ کدام از بچه هایم به اندازه امیر نزدیک نیستم.در واقع او تنها کسی بود که در این دنیای بزرگ حرف دلم را می فهمید؛نگرانم بود و درکم میکرد.
تصمیم گرفتم تا پایان عمر،خود را وقف او کنم.خیلی چیزها از این سفر یک ماهه آموخته بودم.دیگر به مرتضی فکر نمیکردم.با روحیه ای شاد و با اعتماد به نفس یکبار دیگر زندگی دو نفره ام را با امیرآغاز کردم.چقدر خوشحال بود که امیر مثل برادرش سعید،بی مهر و عاطفه نیست.به نوازش دستهای جوانش احتیاج داشتم،به حرفهای دلگرم کننده و محبت آمیزش.انگار او خود من بود،حساس و طریف بین.
romangram.com | @romangram_com