#روز_قضاوت_پارت_237
سال اول ازدواجمان مرتضی بیشتر اوقاتش را در تهران می گذرانید.حالا دیگر خانواده هایمان از جریان ازدواجمان با خبر شده بودند.عمه جان دشمن خونی من شده بود و خانم جان حسابی سرزنشم میکرد.می گفت:«تو از خدا نمی ترسی طلعت؟چرا کاشانه این زن بدبخت را به هم ریختی؟!آن هم حالا که دو دختر دم بخت دارد؟!شوهر میخواستی چه کار؟همان دو تا بس نبود.»
من اهمیتی به حرفهایشان نمی دادم.نسبت به همه کینه داشتم.آنان را مسبب اصلی بدبختیهایم می دانستم.از اینکه مرتضی همسرش را طلاق نمیداد حرص میخوردم.هر قدمی که برای آنان برمیداشت جنجال به پا میکردم و هربار که میخواست به مشهد برود کلی داد و فریاد راه می انداختم.او هم مثل گذشته عاشق و کشته ام نبود و حالا این من بودم که نازش را میخریدم و به زور و اصرار وادار به بیشتر ماندنش در تهران میکردم.
آن سال امیر دانشگاه قبول نشد.حق هم داشت،آرامشش حسابی بهم خورده بود.از هفت روز هفته چهار روزش سگرمه هایم درهم بود و حوصله حرف زدن با او را نداشتم.دیگر از خودم بدم آمده بود.من که در خانه رضا به اندازه یک ملکه قرب و منزلت داشتم و رضا همچون عروسکی لای زرورق نگهم داشته بود،حالا می بایست ناز مرتضی را میکشیدم و هموارهنگران رفتنش بودم.دیگر مثل گذشته ریخت وپاش نمیکرد و هربار برای دادن سوئیچ اتومبیلش به امیر،کلی منت سرم میگذاشت.آنقدر با او جر و بحث و قهر و آشتی کردم که یک روز احساس کردم دیگر نمی توانم این وضع را تحمل کنم.مرتضی درگیر ازدواج یکی از دخترانش بود و مدتها بود که به مشهد رفته و با خیال راحت آنجا لنگر انداخته بود.
برای نخستین بار با کمال وقاحت به منزلش تلفن کردم و هرچه از دهانم در آمد به او گفتم بیچاره جرات جواب دادن نداشت.از اینکه می دیدم احترام زنش را حفظ میکند و هی به رویش نمی آورد که زن دوم گرفته آتش می گرفتم.میدانستم که اعظم هم از او نمی پرسد که چرا به تهران می رود.در واقع هر دو حرمت زندگیشان را حفظ میکردند و این وسط،من هیچ کاره بودم و روز به روز وجهه ام را بیشتر از دست میدادم.این بود که به سیم آخر زدم و او را تهدید کردم که اگر تا دو روز دیگرخودش رابه تهران نرساند،من به مشهد خواهم آمد.دو روز بعد اخم آلود و عصبانی از در وارد شد و با رفتاری توهین آمیز و باصدایی که از شدت خشم می لرزید گفت:«چه میخواهی؟مگر من بنده زرخرید تو هستم؟!زن گرفتم،شوهر که نکردم.مگر روزی که با من ازدواج کردی نمی دانستی زن و بچه دارم؟بیچاره مادرم راست می گفت که تو زن زندگی نیستی.من همینم،از این به بعد هر سه ماه،پانزده روز می توانم به تهران بیایم،نه بیشتر.کار و کاسبی ام را که نمی توانم فدای تو کنم.حالا خود دانی.نمیخواهی...از ما به خیر از تو به سلامت»
از شدت خشم در حال انفجار بودم.بیشتر از این طاقت خوار شدن نداشتن .درحالیکه با تمام قوا سعی میکردم از ریختن اشکهایم جلوگیری کنم فریاد زدم:«برو گمشو و دیگر به این خانه بازنگرد.تو لایق همان زنیکه امل عقب افتاده ای.تو را چه به زندگی در تهران؟تو به درد او میخوری که سرتاپاش بوی پیاز داغ و زردچوبه بدهد.نون و آبگوشتی سرهم کند و ب را از تشخیص ندهد.حالا که آدمت کردم،حالا که از ان خانه نجاتت دادم و با چهار تا آدم با فرهنگ و امروزی آشنا شدی برایم گربه می رقصانی؟»
هفته بعد بی سرو صدا پس از یک سال و نیم زندگی طلاق گرفتم.
حال و وضع درستی نداشتم.از سعید خواستم برایم دعوتنامه بفرستد.دو ماه بعد به شهر استکهلم در سوئد رفتم.
سعید آپارتمان کوچک و زیبایی داشت.در کمال ناباوری دیدم که بیشتر چوبکاری ها و حتی کاشی کاری و سرامیک کاریها را خودش به تنهایی انجام داده.چرخ خیاطی کوچکی هم داشت و تمام پرده هایش را خودش با آن دوخته بود.استعداد خارق العاده ای در انجام کارها داشت.در مدت یک ماهی که آنجا بودم هرگز ندیدم برای انجام کاری به کسی مراجعه کند.ماشینش را خودش تعمیر میکرد،موی سرش را خودش اصلاح میکرد،درس میخواند،درس میداد،کار میکرد و یکی از موفق ترین مهندسان اداره اش بود.انرژی بی پایانی داشت و هرگز خسته نمیشد.قصد ازدواج نداشت و معتقد بود که یک دنیا کار دارد که برای انجام همه آنها باید دوباره به دنیا بیاید و زندگی کند.
romangram.com | @romangram_com