#روز_قضاوت_پارت_236
یک سال و نیم بعد،درست روزی که امیر برای دادن خبر قبولی در امتحان رانندگی،خانه را روی سرش گذاشته بود تلفن زنگ زد.مرتضی بود که دوباره به تهران آمده بود و اطلاع داد تا دو سه ساعت دیگر به منزلمان می آید.نمی دانم چرا اینبار احساسم با دفعه قبل فرق داشت.کشش خاصی نسبت به او در خودم حس میکردم.او را از خون و رگ و ریشه خود می دانستم.از سماجتش خوشم آمده بود.در فاصله این یک سال و چندماه سه بار از مشهد تلفن زده بود و هرسه بار قاطعانه به او جواب منفی داده بودم.درحالیکه فکر نمیکردم دیگر پیشنهادش را مطرح کند با ظاهری آراسته و سر و مویی مرتب از در وارد شد.استقبال گرمی از او به عمل آوردم.با دیدن او یاد پدر،مادر و قوم و خویشانم می افتادم.
شش ماهی میشد که به مشهد نرفته بودم.دلم برای خانواده ام تنگ شده بود.حال عمه جان و شوهرش را پرسیدم و از زندگی مشترک سوال کردم.امیدوار بودم با داشتن دو دختر بزرگ روابط حسنه ای با همسرش پیدا کرده باشد،ولی دوباره سر درددلش باز شد و همان حرفهای گذشته و گلایه های قدیمی را تکرار کرد.
این بار خیلی قاطع و مصمم از من خواست تکلیفش را روشن کنم.گفتم:«نسبت به ازدواج سه باره احساس بدی دارم،از عمه جان می ترسم،از سرزنش خانواده ام و از اینکه امیر نتواند وجود مرد تازه ای را به جای پدرش در خانه بپذیرد.»
مرتضی هیچ کدام از دلایلم را منطقی نمی دانست و معتقد بود تمام اینها قابل حل است.از او مهلت خواستم.باید با مهری مشورت میکردم.مهندس کمالی را نیز گاهی در اداره می دیدم.در نهایت صبر و بردباری با جمله هایی کوتاه به من می فهماند که منتظر جواب مثبت از جانب من است.با اینکه مهری به هزار و یک دلیل منطقی مرا تشویق به ازدواج با مهندس میکرد،یکبار دیگر چشمهایم را روی ندای عقلم بستم و تابع احساس شدم و این اشتباه سوم زندگی ام بود.
با امیر صحبت کردم.نه تنها کوچکترین مخالفتی نداشت،بلکه داشتن یک مرد را بعنوان شوهر حق مسلم من می دانست.از لابه لای حرفهایش فهمیدم که او هم مهندس کمالی را ترجیح میدهد،اما انتخاب را به خودم واگذار کرد.من مرتضی را برگزیدم.یک ماه بعد بدون آنکه هیچ کدام،خانواده هایمان را در جریان بگذاریم با هم ازدواج کردیم.مرتضی از خوشحالی روی پایش بند نبود.مرتب با دادن هدیه های مختلف غافلگیرم میکرد.اتومبیلش را در اختیار امیر می گذاشت و با دست و دلبازی آنچه نیاز داشتیم تهیه میکرد.دوباره سرو سامان پیدا کرده بودم و روحیه ام حسابی عوض شده بود.یک ماه تمام،مرتضی در خانه از کنارم تکان نخورد.همیشه می گفت:«روز اولی که مهرت به دلم افتاد به خودم گفتم آخر روزی تو را از آن خود خواهم کرد.دیدی آخرش به آرزویم رسیدم.»
من هم برایش سنگ تمام می گذاشتم.دلم میخواست همه کمبودهایش را جبران کنم.هر روز خود را به رنگی درمی آوردم و در کمال بی رحمی طوری از اودلبری میکردم تا بیش از پیش از همسرش تنفر پیدا کند.
پس از یک ماه مرتضی عزم رفتن کرد و گفت باید به خانه و خانواده اش سری بزند.قول داد کارش را به تهران منتقل کند و آرام آرام از آنان ببرد.اعصابم حسابی بهم ریخته بود.دلم نمیخواست شوهرم را با کسی قسمت کنم.بدون آنکه همسر بیچاره و فرزندانش را دیده باشم از آنان نفرت داشتم.نه تنها فکر نمیکردم که این من هستم که شوهر و پدر خانواده را دزدیده ام،بلکه آنان را به چشم یک متجاوز نگاه میکردم،مرتضی را با اخم و تخم بدرقه کردم،اورفت و قول داد ده روز دیگر دوباره برگردد.
امیر در بحبوحه درس خواندن برای کنکور بود و من آنقدر در افکار حسادت آمیز خودم نسبت به زن و بچه مرتضی غرق بودم که اصلا به اوتوجهی نداشتم.
به ندرت نامه ای از سعید به دستم می رسید.زندگی اش در سوئد شکل گرفته و حسابی مشغول بود.گاهی به او تلفن میکردم.وضعیت خیلی خوبی پیدا کرده بود و دلش میخواست من یک سفر به آنجا بروم و از نزدیک شاهد موفقیتهایش باشم.همیشه با گفتن خیلی گرفتارم و آمادگی اش را ندارم دهانش را می بستم.
romangram.com | @romangram_com