#روز_قضاوت_پارت_235
اگر قبول کنی همسر من شوی دیگر در زندگی هیچ کمبودی ندارم.به تو قول میدهم هر آنچه یک رو آرزویش را داشتی با یک اشاره برایت فراهم کنم و پسرت را برای تحصیل به بهترین و عالی ترین مدرسه های امریکا یا اروپا بفرستم. حالا فکرهایت را بکن...من به تو تلفن میکنم.»
سرم را پایین انداختم و هیچ نگفتم.احساس میکردم از خجالت در حال آب شدنم.آقای مهندس کمالی همیشه برایم قابل احترام بود و نمی توانستم جز به چشم رییس اداره به چشم دیگری به او نگاه کنم در واقع در شرایط روحی مساعدی نبودم که بتوانم به ازدواج فکر کنم.
دوباره مهری را در جریان گذاشتم.برق از کله اش پرید.انقدر از خوشحالی به وجد آمد که مرتب کف دستهایش را بهم می کوبید و می گفت:«خیلی خری اگه چنین فرصتی را از دست بدهی.تو رو خدا اگه نمیخواهی منو بهش معرفی کن.آخ که چقدر دلم میخواد رضا بفهمه.............
طلعت منتظر چی هستی؟برو همین الان به مهندس زنگ بزن و بله را بگو.»
با قیافه ای عاقل اندر سفیه به رفتار مسخره اش نگاه میکردم.آهی از اعماق سینه ام کشیدم و گفتم:«چی داری میگی؟دلت خوشه به خدا!من از خودم بیزارم.در ضمن اون جای پدر منه.فکر میکنم،حتی از آقاجانم خم بزرگتر باشه.»
«بابا تو به سن و سالش چیکار داری؟بگذار برای یکبار که شده عاقبت به خیر بشی و ریخت و پاشی کنی و سال به دوازده ماه چمدونتو ببندی بری سفر دور دنیا.راستی،ازهمین حالا بگم ،لول یک خونه برای من میخری.لازم نیست زیاد بزرگ باشه،من به یک آپارتمان کوچک هم قانعم.»
چقدر زوایه نگاهمان با هم فرق داشت.من حتی فکرش را هم نمی توانستم بکنم که دوباره ازدواج کنم.با داشتن گلی چون امیر چه نیازی به یک مرد در زندگی ام داشتم.حقوق خوبی از اداره می گرفتم،منزل راحتی داشتم و دوستانی مهربان و صمیمی.
فصل 28
romangram.com | @romangram_com