#روز_قضاوت_پارت_234
خنده ام گرفته بود .بی اختیار یاد جواد افتادم که چقدر از مرتضی نفرت داشت و همیشه گمان میکرد او عاشق دلخسته من است.به راستی که روزگارچه بازیهایی دارد.هیچ وقت،حتی فکرش رانمیکردم،یک روز،آن هم در این سن به من یشنهاد ازدواج دهد.
در سکوت به حرفهایش گوش کردم و خیلی محترمانه دست رد به سینه اش نهادم.دلسوخته تر از آنی بودم که فکر ازدواج دوباره باشم.مرتضی با سری افکنده خداحافظی کرد و گفت:«دختر دایی،من از بچگی خواهان شما بودم،سالهای درازی صبرکردم،بازهم صبر میکنم.امیدوارم مرور زمان نظرتان را تغییر دهد.من تا آن روز منتظرم.»
چقدر با مهری خندیدیم و مرتضی بیجاره را مسخره کردیم.مهری می گفت هنوز چهره او را به خاطر دارد و باور نمیکرد که موهایش سپید شده.بعد از کلی تجدید خاطره های قدیمی و خانه پدری،مهری کمی جدی شد و گفت:«ببین طلعت،اگر فکرمیکنی همسر خوبی برایت باشد از دستش نده.بگذار زندگیت سروسامانی بگیرد.تازه دل رضا را هم حسابی می سوزانی.فکرنکن برای زنی به سن وسال من وتو همیشه خواستگار به این جوانی پیدا میشود.»
حرفهایش هیچ اثری در دلم نداشت..دیگر نمیخواستم خود را درگیر ماجرای غم انگیز تازه ای بکنم،آن هم با مردی که زن و دو فرزند داشت.
چندماه بعد فرزند دوم فروغ به دنیا آمد.دختری به زیبایی گل یاس که اسمش را نیز یاس گذاشتند.احمد سر از پا نمی شناخت و همچون پروانه گود فروغ می گردید.به زندگی ر از عشقشان غبطه میخوردم و دلم برای روزها و شبهای تیره و تار خودم میسوخت.
امیر با پدرش در تماس بود.گاهی از او صحبت میکرد و گاهی از ترس اینکه مرا ناراحت و عصبانی نکند سکوت میکرد.
اواسط زمستان بود که سرمای سختی خوردم و چند روز از اداره غیبت کردم.مهندس کمالی به هوای عیادت از من دوباره به منزلمان آمد.بازهم با دست پر.ایندفعه امیر منزل نبود و او توانست به راحتی مطلبی را که آندفعه از گفتنش خودداری کرده بود عنوان کند.
«ببین خانم رحیمی،من و تو سالهاست یکدیگر را می شناسیم.میدانی من چقدر به اقای صادقی علاقه داشتم،الان هم دارم.عشق شورانگیز شما مرا شاد میکرد وهمیشه دلم میخواست آنچه را میتوانم برایتان انجام دهم تا به زندگی شیرینتان کمکی کرده باشک،ولی خوب خواست خدا این بود که شما با آن همه وابستگی از هم جدا شوید.نمیدانم چطور شد و چرا؟فقط این را میدانم که گذشته را نمیشود برگرداند.حالا که شنیدم صادقی زن گرفته مطمئن شدم دوباره بهم پیوند نمیخورید.خواستم بدون رودربایستی از تو خواستگاری کنم.همسر من همانطور که توو شاید همه کارمندان اداره می دانید سالهاست از من جدا شده و با فرزندانم در امریکا زندگی میکند.من اینجا تنهای تنها هستم با کلی ثروت.از پاکی و نجابت تو خوشم آمده.در طی این سالها کارمند بسیار خوبی بودی،منظم،وقت شناس ومسئول.
این خصوصیاتی است که بدون تردید در زندگی خصوصیت نیز از آن بهره مندی.وقتی می بینم در این خانه کوچک با وجود نداشتن همسر اینطور آبرومند زندگی میکنی و با اسباب و سایل نه چندان قیمتی اینطور با سلیقه خانه ات را آراستی،به کدبانوگری و سلیقه ات در دلم آفرین میگویم.
romangram.com | @romangram_com