#روز_قضاوت_پارت_233


کلید را با تشکر فراوان به او برگرداندم.مطمئن بودم در این فصل سرما حوصله رفتن به شمال را ندارم.حس میکردم برای عنوان مطلبی مردد است.شاید حضور امیر مانع از گفتن آن میشد،شاید این تصور من بود.

بهرحال آن روز نیز گذشت.

روزگار تلخی می گذراندم.یکه و تنها با دلی مالامال از اندوه .نمی توانستم به این آسانی از گذشته ام جدا شوم.فکر زندگی مشترک رضا و همسر جوانش روحم را می آرزد.دلم بدجوری شکسته بود.نسبت به جنس مرد بدبین و بی اعتماد شده بودم.حسرت و افسوسی که برای از دست دادن روزگار شیرین گذشته میخوردم مرا ذره ذره درهم می شکست.

اوایل زمستان بود که مرتضی ،پسرعمه ام به خانه مان تلفن کرد و گفت به تهران آمده.به اجبار برای شام تعارفش کردم.با کمال میل پذیرفت.طفلک امیر آنقدر تنهایی کشیده بود که برای آمدن هر میهمانی به ذوق می آمد و با دل و جان کمکم میکرد.مرتضی بااینکه یک سالی از من کوچکتر بود،ولی تارهای نازک موهای سپید شقیقه اش خبر از پیری زودرس او میداد.حال همسر و فرزندانش را پرسیدم.سر درددلش باز شد و مدتی راجع به ازدواج غلطی که کرده بود داد سخن داد و اینکه افکار همسرش را نمی پسندید و از ابتدای ازدواج همیشه با هم در جنگ و ستیز بوده اند.بعد هم از زندگی از هم پاشیده من اظهار تاسف کرد و گفت:«دختر دایی...میدانی،مثل اینکه من و شما از ازدواج شانس نداشتیم و قسمتمان این بوده.»

وقتی امیر برای انجام تکالیفش عذرخواست و به اتاقش رفت با صدایی آهسته اینطور ادامه داد:«راستش را بخواهید من از آن روزی که جوادآقا در منزل پدرتان با من گلاویز شد تازه متوجه شما شدم.با خودم فکر میکردم چرا جوادآقا تا این مراقب شماست و این همه تعصب به خرج میدهد .از آن روز به بعد کنجکاو شدم تا در مورد شما بیشتر بدانم.البته حرفهای مادرم نیز در این میانه بی اثر نبود.او همیشه می گفت حیفه طلعت.او زیباترین دختر فامیل ما بود،خیلی بالاتر و بهتر از جواد باید منتش را می کشیدند.برادرم دخترش را حروم کرد،چون می ترسید با آن شکل و شمایلی ک بهم زده باعث دردسرش بشود.

وقتی شنیدم شما طلاق گرفتید من هم با شادی پدر و مادرم شاد شدم.پس از ظلاق شما را دیدم.دیگر زن جوادآقا نبودید که آنطور خودتان را در چادر و چاقچور بپوشانید.با دقت بیشتری براندازتان کردم.از همان روز مهرتان بدجوری به دلم افتاد،ولی جرات ابراز آن را جلوی خانواده ام نداشتم.تازه هفده سالم تمام شده بود.در ضمن شما یک سال از من بزرگتر بودید،ازدواج هم کرده و صاحب دو فرزند بودید.ایمان داشتم هرگز خانواده ام باازدواج من و شما موافقت نمی کنند .پس از مدتی شنیدم شما دلباخته مردی بودید که بخاطر او فرزندانتان را رها کرده و به تهران رفتید.این بود که عشق شما را در دلم مدفون ساختم و دیگر به خودم اجازه ندادم در اینباره حتی فکر کنم.هروقت در این فاصله به مشهد می آمدید مادرم که حتی فکرش را نمی توانست بکند که با پیش کشیدن صحبت شما چه تلاطمی در روحم ایجاد میکند،از شکل و شمایل وزیبایی چشمگیرتان برای پدرم سخن می راند و از همسرتان که شما را به حد پرستش دوست داشت.ارزو می کردم من هم مثل شما عاشق بشوم و زندگی شیرینی داشته باشم.پس از مدتی مادرم دختری را برایم برگزید و خواستگاری کرد.من هم خودم را به دست تقدیر سپردم و به امید یک زندگی شیرین با او ازدواج کردم.اعظم ،زن نجیب و باتقوایی است،ولی از ان دسته زنهایی است که برای ازدواج ساخته نشده اند.تمام دنیایش در نماز و عبادت خلاصه میشود.برخلاف همه زنها هیچ علاقه ای به آراستن خود ندارد و نمی داند یک مرد چه نیازهایی دارد.

با وسواس بیش از حدش روح لطیف بچه هایم را می آزارد و از همه بدتر اینکه دخترهایش را هم کم کم مثل خودش بار می آورد باور کیند زندگی را برایم جهنم ساخته.تا به حال چندبار کارمان به طلاق کشیده،ولی با وساطت و پادرمیانی مادرم به خاطر فرزندانم بازگشتم.یک ماه پیش دعوای سختی کردیم،اعظک گفت که ازخدا میخواهد من زن دیگری اختیار کنم تا از او هیچ تواقعی نداشته باشم.همین که مخارج او و بچه ها را تامین کنم راضیست.این حرفش به من خیلی گران آمد و دلم شکست.آخر کدام زنی میتواند تا این حد نسبت به همسرش بی تفاوت باشد؟!

باورکنید او از جنس مرد تنفر دارد.تا دلتان بخواهد عاشق شستن و رفتن و آب کشیدن است وجز اینها به هیچ چیز فکر نمیکند.هفت هشت ماه پیش خبر طلاق شما را شنیدم.عشق شما،ههمچون آتش زیر خاکستر دوباره در دلم زبانه کشید....تا آن روز که شما را در منزل پدرتان دیدم احساس کردم دیگر تحمل ندارم و با خودم تصمیم گرفتم همه آنچه در دل دارم برایتان بازگو کن.حرفهای اعظم و بیزاری که همیشه ازخودش نسبت به من نشان میداد مرا در تصمیمم مصمم ساخت.این بود که به تهران آمدم.حالا هر دوی ما جوانی را پشت سر گذاشتیم و دیگر لازم نیست دیگران برایمان تعیین تکلیف کنند،خودمان بزرگیم و می دانیم چه باید بکنیم.پس بی پرده بگویم،ااگر شما موافق باشید تا آخر عمر سایه سرتان باشم.می دانید که من پسر ندارم و امیر جان جای پسری که ارزویش را داشتم برایم پر میکند.به لحاظ وضعیت مالی هم هیچ نگرانی نداشته باشید.انقدر دارم که میتوانم دو خانواده را به راحتی بچرخانم.»


romangram.com | @romangram_com