#روز_قضاوت_پارت_232
«والله چی بگم آقای مهندس،از شدت علاقه زیادی که به من داشت هنوز یک سال نشده زن گرفته،آن هم زنی به سن و سال بچه اش.»
مهندس اه عمیقی کشید و گفت:«حیف از شماها.آخه چرا یکدفعه اینطور شد؟هنوز باورم نمیشه.خوب بگذریم...بگو ببینم روزگارت به راحتی میگره یا نه؟؟»
آهی کشیدم و گفتم:«خدا را شکر،بد نیست.»
«قول بده اگر مشکلی داشتی بدون رودربایستی مرا در جریان بگذاری.»
«خیلی ممنون،چشم آقای مهندس.»
آن روز گذشت .یک ماه بعد،روزی مهند به منزلمان تلفن کرد و گفت میخواهد بعدازظهر،یکی دو ساعت به آنجا بیاید و نشانی را خواست.آنقدر دستپاچه شده بودم که حد نداشت.دورخودم میچرخیدم.آخه مهندس کمالی کجا و اینجا کجا؟
امیر را فرستادم کمی خرید کند و خودم سرو سامانی به خانه دادم.
نزدیک غروب بود که سرو کله اش پیدا شد.ظرف گران قیمتی بعنوان خانه نویی و یک ساعت مچی زیبا برای امیرخریده بود.از خجالت خیس عرق شده بودم.پذیرایی گرمی از او به عمل آوردم.یک ساعتی از این ور و آن ور حرف زد..
موقع رفتن کلید ویلایش را به اصرار به من داد و گفت:«خانم رحیمی،این ویلا خالی افتاده...من که نمی تونم برم...لااقل تو دست امیر را بگیر و با دوستانت بروید از آنجا استفاده کنید.»
romangram.com | @romangram_com