#روز_قضاوت_پارت_231
حالا کم کم شاهد زمزمه های عاشقانه در اطرافم میشدم و گاه پیغامهایی که رنگ و بوی خواستگاری داشت،اما دلم مرده بود و زندگی برایم معنایی نداشت.
فروغ آخرین ماههای حاملگی دومش را می گذرانید و زندگی آرام و شیرینی داشت.پسرش خوش قیافه ،مودب و درس خوان و شوهرش مردی نجیب و خانواده دوست که او را می پرستیذ،ولی بیچاره مهری روزی نبود که بخاطر سیامک به مخمخصه و دردسر نیفتد.پسر ناسازگار و پرخاشجویی داشت.گاهی می ترسیدم رفتار و کردارش در امیر اثر کند،ولی چاره ای نداشتم.چه می توانستم بکنم وقتی مهری تنها و بزرگترین مایه دلخوشی ام بود.
اواسط پاییز بود که شنیدم آقاجان آسمش عود کرده و حال و روزشان تعریفی ندارد.چهار روز مرخصی گرفتم و تنهابه مشهد رفتم.برای امیر نگرانی نداشتم،پسر فهمیده و قابل اعتمادی بود و مطمئن بودم که خوب از پس خودش برمی آید.
خانه پدری مثل همیشه بود.امن و امان و پر از مهر و صفا.حمید پسر بزرگ و خوش اندامی شده بود .و برخلاف برادرش سعید،مهربان و خوش خلق بود.خیلی به پدر و مادرم علاقه داشت و به دردشان میخورد.خدا را شکر کردم که او چنین پسری از آب در آمده بود،کاری و زحمتکش و بی توقع وبی آزار.
این هم خواست خدا بود.خانم جان و ربابه هر دو پیر و فرسوده شده بودند و اقاجان مریض احوال به نظر می رسید.حمید به خوبی جای فرزندشان را پرمیکرد و مراقب احوالشان بود.تمام چهار روز را در منزل کنارشان بودم.یک روز مانده به برگشتنم خانواده عمه جان برای شام به منزل پدرم آمدند.تعجب کردم که مرتضی ،بدون همسر و دو دخترش آمده بود.خانم جان می گفت با زنش اختلاف دارد و چندبار کارشان به جدایی کشیده.چندبار متوجه نگاه های غیرعادی او شدم.اما به روی خودم نیاوردم.فردای آن روز به تهران بازگشتم.
چند هفته ای گذشت.یک روز در اداره خبر دادند.مهندس کمالی مرا به اتاقش احضار کرده.زود سر و وضعم را مرتب کردم و به خدمتش شتافتم.از منشی اش اجازه گرفتم و وارد اتاق شدم.مهندس در جایش نیم خیز شد و حالم را پرسید.
«خوبم،به لطف و مرحمت شما»
«از آقای صادقی چه خبر؟»
romangram.com | @romangram_com