#روز_قضاوت_پارت_230
تمام عکسهای او را ازآلبوم جدا کرده و دوراز چشم امیر پاره کردم.به حدی پیشان و آشفته حال بودم که یک هفته از اداره مرخصی گرفتم و دوباره خانه نشین شدم.
تازه می فهمیدم احمد و فروغ از مدتها قبل در جریان ازدواج او بودند.فروغ را به یک دانه پسرش قسم دادم هر آنچه می داند بدون کم و کاست برایم بازگو کند.فروغ اینطوری برایم تعریف کرد.
«گویا یک روز راضیه به آرایشگاه نزدیک منزلشان میرود تا سر و صورتش را اصلاح کند،متوجه دختر جوان زیبایی میشود که آنجا کار میکرده.با او صحبت میکند.دخترک ضمن در دل کردن ماجرای زندگی اش و شوهر سابقش را شرح میدهد.راضیه خانم متوجه میشود که دخترک بیست و یک ساله موبور و چشم آبی ،دوسال پیش از همسرش که مردی بدخلق و بددهن بوده جدا شده.همان لحظه او را برای برادرش در نظر می گیرد.از رضا میگوید و خصوصیات نیکوی اخلاقی اش ..دخترک گل از گلش می شکفد و قبول میکند در صورت دیدن و پسندیدن او،جواب مساعد بدهد.مادر رضا که همیشه از پشیمانی وبرگشتن رضا به تهران هراس داشته با دختر بزرگ خود هم دست شده و به سرعت ترتیب کارها را میدهند.یک ماه بعد آن دو ازدواج میکنند و اکنون دو ماه از این وصلت میگذرد.»
اوایل مهرماه بود.امیر در کلاس اول دبیرستان درس میخواند به راستی که هیچ مسکنی در دنیا چون مرور زمان نیست.هرچه میگذشت بیشتر با این واقعیت کنار می آمدم که باید عشق رضا را از قلبم بیرون کنم و یاد بگیرم بدون او و خاطراتش زندگی کنم.حالا دیگر امیر به راحتی از محبوبه خانم،زن پدرش،جلوی رویم سخن می گفت.عروس خانم بیست و یک ساله که نزدیک به بیست سال با رضا فاصله سنی داشت در همان سفر یک هفته ای چنان روابط صمیمیانه ای با امیر برقرار کرده بود که کلی توانسته بود با او درد دل کند و از زندگی خصوصیش بگوید.
امیر میگفت:«مامان، اگه بدونی محبوبه خانم چه حرفهایی به من زدمی گفت آرزو دارم مادرت راببینم.آخه بابات تو همه کارها منو بااون مقایسه میکنه.دلش میخواد من مثل او حرف بزنم ،مثل او رفتار کنم،مثل او لباس بپوشم،خلاصه اینکه در حقیقت او با من زندگی نمیکنه،بلکه منو به جای مادرت می بینه.»
آهی کشیدم و گفتم:«امیرجان،اگه سعی میکنی با این حرفها دل مرا شاد کنی باید بگم پدرت برای من مرده.تو انتظار داری من حرفاتو باور کنم؟یعنی بابات چشمهاشو به روی یک زن جوان بیست ساله بسته و در ماورای پلکهایش فقط منو می بینه؟!»
«مامام به خدا، به جون بابا اگه دروغ بگم.آخه خودش اینارو بهم گفت.حتی از او پرسیدم تو ناراحت نمیشی بابا همش راجع به مامانم با تو صحبت میکنه؟او گفت:چاره ای ندارم.تو باورت میشه اولین باری که با رضا روبه رو شدم به جای اینکه از من یا گذشته ام یا اخلاق و روحیه ام سوال کنه دو ساعت تمام فقط از مادرت گفت و عشقی که نسبت بهم داشتند،حتی با من شرط کرده که اگه نمی تونم تحمل کنم همین الان راهمو بگیرم و برم.می گفت عشقش یک عشق معمولی نبوده و تا آخرین نفس با او خواهد بود.حتی بعضی وقتها با خودم فکر میکنم که نقش مادرت را برایش بازی کنم.به همین خاطر با حوصله و دقت زیاد به حرفهایش گوش میکنم تا لابه لای صحبتهایش مادرت را بهتر بشناسم تا در اجرای این نقش موفق تر باشم.»
وقتی می دیدم امیر اینقدر راحت راجع به زن پدرش صحبت میکند درست مثل اینکه راجه به یک دوست هم سن و سال خودش میگوید منقلب میشدم.بی دلیل به پروپایش می پیچیدم.سرش داد می زدم و بدون اینکه دست خودم باشد رفتاری سرد با او پیشه میکردم،ولی امیر با وجود سن کمش در نهایت صبر و بردباری تحملم میکرد،دست نوازش به سرم میکشید و دلداری ام میداد.
زندگی خالی از هیجانی داشتم.نصف روز در اداره و نصف دیگر را به انجام کارهای عقب مانده میگذراندم.تنها تفریحم دیدن مهری و فروغ بود.
romangram.com | @romangram_com