#روز_قضاوت_پارت_229


هر روز صبح من و مهری با هم راهی محل کارمان می شدیم و سیامک در خانه می آمد.

او درست مثل خود مهری بود.بی خیال و راحت طلب و درس نخوان.از مهری حرف شنوی نداشتواز لحاظ اخلاقی آنقدر با امیر فرق داشت که باور نمیکردم فقط دوسال با هم فرق دارند.یک هفته دوری پسرم مثل یک سال گذشت.

روزی که به استقبالش رفتم از خوشحالی سرازپا نمی شناختم.

امیر با یک بغل سوغات رسید.دیوانه وار به سویش شتافتم.خیلی کنجکاو بودم بدانم رضا کجا و چطور زندگی میکند.

امیر شاد و سرخال بود و هرچه در مورد پدرش می پرسیدم کوتاه و مقطع جواب میداد.مطمئن بودم چیزی رااز من پنهان میکند،دروغگوی خوبی نبود.

تنها چیزی که از حرفهایش دستگیرم شد این بود که رضا در منزل مادرش زندگی نمیکند و منزلی جداگانه دارد.آنطور که خودش میگفت عمه هایش خیلی به او رسیده و خوب تر و خشکش کرده بودند. یک روز همبه منزل پدرم رفته بود واز صبح تا شب کنارشان بوده.

پس از دو هفته فهمیدم رضا زن گرفته .وای که انگار دنیا را روی سرم خراب کردند.همه امیدم برای پشیمان شدن و برگشتن رضا به یاس مبدل شد.دوباره برگشتم سرخانه اولم.قرصهای آرام بخش و مراجعه منظم به پزشک اعصاب و روان.

فروغ و احمد مرتب به دیدنم می آمدند.مهری لحظه ای از من غافل نمیشد.چقدر احساس حماقت میکردم .یک سال تمام با بوی لباس تنش زندگی کردم،بی خبر از اینکه او با همسر تازه اش خوش میگذراند.


romangram.com | @romangram_com