#روز_قضاوت_پارت_228
«نه،ولی می دونم دلش تنگ شده،خوب حق داره...پدرشه.»
«کدوم پدر؟چرا اون دل تنگ بچه اش نیست؟»
«ا...و...ه بازم که شروع کردی.آخه اون که روش نمیشه بیاد اینجا.خوب،فکر کرده امیر رو مدتی ببره پیش خودش.»
«آهان،پس باباش از توخواسته؟»
«خوب حالا فرض کن اینطور باشه،مگه فرقی میکنه؟»
«چطور فرقی نمیکنه؟تو دیگه چرا این حرفو می زنی.مردی که خونه و خانواده اش را به امان خدا رها میکنه دیگه چه حقی نسبت به اونا میتونه داشته باشه؟»
«ای بابا...تو یک جوری حرف می زنی ،انگار رضا از سر هوس زندگیشو ول کرده.بابا آخه چرا نمی فهمی اون به این مسایل پایبنده...یک عمر هم بوده.دست خودشم نیست.من نمی گم کار درستی کرده،اینو نمی گم .ولی از دید خودش درسته.»
عاقبت بعد از یک ساعت بحث با مهری قبول کردم امیر در صورت تمایل برای تعطیلات تابستانی به مشهد سفر کند،درحالیکه ته دلم راضی نبود.پس از یک سال زندگی دو نفری باامیر،اونو بیشتر از آن خودم می دانستم.
دو هفته بعد برای او یک بلیت رفت و برگشت یک هفته ای گرفتم و او را راهی کردم.شبی که امیر رفت مثل مرغ سرکنده بال بال میزدم.مهری و سیامک،باربندیلشان را جمع کرده و به خانه ما آمدند.
romangram.com | @romangram_com