#روز_قضاوت_پارت_227


«هرجا که تو دوست داشته باشی.»

«تو حوصلشو دارس؟»

«اگه تو خواسته باشی آره»

آن روز گذشت و امیر دیگر در این باره حرفی نزد.سه چهار روز بعد یک روز خسته کننده و کوفته با مهری تازه از خرید برگشته بودیم.درحالیکه پاکتهای میوه را داخل یخچال جا می دادم از مهری خواستم کتری را روشن کند.تا چای درست کنم.مهری درحالیکه پارچ آب را داخل کتری خالی میکرد گفت:«راستی طلعت،نمیخوای چند روز امیر را بفرستی مشهد پیش باباش.»

مثل آدمهای برق گرفته وسط آشپزخانه ایستادم.

«چی گفتی؟امیر را بفرستم؟»

«خوب آره،مممکنه برای پدرش دل تنگ شده باشه.»

«خودش بهت گفت؟»


romangram.com | @romangram_com