#روز_قضاوت_پارت_226
خانم جان و آقاجان هفته ای دوبار تلفن می زدند .خیلی دلشان میخواست خانه ام را بفروشم وبار و بندیلم را جمع کنم و برای همیشه به مشهد بروم،ولی امیر بزرگ شده تهران بود و زندگی در مشهد را دوست نداشت.با اینکه انتقالی گرفتن از اداره برایم هیچ مشکلی ندشات و کارمند با سابقه تهران را همه جا روی دست می بردند.ولی مشکل جای دیگری بود.
دلم نمیخواست در محیط کوچک مشهد زندگی کنم و مورد سین جیم فامیل قرار بگیرم.بزرگترین دلخوشی ام وجود مهری بود که مثل یک خواهر به درد دلم می رسید.حالا هر دوی ما وضعیت مشابعی داشتیم و حرف یکدیگر را خوب می فهمیدیم.
هر دوسه ماه نامه ای از سعید برایم می رسید.وارد دانشگاه مهندسی شده بود و آنطور که خودش می گفت به عنوان یک جوان نابغه ایرانی بسیار مورد توجه بود.از وقتی خبر جدایی من و رضا را شنیده بود مرتب اصرار میکرد دعوتنامه برایم بفرستد تا سفری به سوئد داشته باشم و چند هفته ای آنجا بمانم.هیچ اشتیاقی به رفتن نداشتم.ضربه مهلکی خورده بودم که شوق زندگی را در من کشته بود.حمید دوباره به خانه پدرم برگشته بود.او هم سرکار می رفت،خوشحال شدم که سرگرم شده.
امیر بچه سربه راهی بود.از آن دسته پسرهایی که مرد خانه اند و اهل رفیق بازی نیستند.همیشه کنارم بود و با دوستانم رابطه خوبی داشت.در کارهای خانه بدون آنکه بخواهم یاری ام می داد.شاد بود و به زندگی عشق می ورزید و هیچ وقت از هیچ چیز شکایت نمیکرد.پس از رفتن رضا وابستگی ام به او چند برابر شده و تمام امید زندگی ام دراو خلاصه میشد.در نهمین ماه جدایی ام طبق نظر دکتر داروهایم را قطع کردم .به اصرار مهری به ارایشگاه رفتم و دستی به سر و مویم کشیدم.کمی وسیله نو به خانه اضافه کردم و ضبط صوتی که بسیار مورد علاقه امیر بود را خریدم.
یک روز تعطیل،فروغ و مهری با کمک هم خانه را تغییر داده و به سبک تازه ای چیدند.امیر که پسر خانه داری بود پابه پایشان زحمت کشید و با عشق و علاقه زیاد در ایجاد تنوع در چهارگوشه خانه نظر داد.
ولی من دیگر طلعت سابق نبودم و حال و حوصله این کارها را نداشتم.سعی میکردم با درست کردن یک غذای خوب و آماده کردن چای و میوه باآنان همکاری کنم.به راستی که وجود دوستان دلسوز و مهربان چه نقش مهمی در زندگی انسان دارد.شاید اگر آنها و کمک هایشان نبود من الان روی یکی از تختهای آسایشگاه روانی خوابیده بودم.
تعطیلات تابستانی مدرسه ها آغاز شد و حدود یک سال از این جدایی می گذشت که یک روز امیر محتاطانه پرسید:«مامان؟قرار نیست تابستون بریم مسافرت؟»
یکه خوردم.چرا تا به حال به این فکر نیفتاده بودم.رضا عاشق سفر بود و بدجوری ما را بدعادت کرده بود.گفتم:«چرا پسرم،اگه تو بخوای میریم.»
«کجا؟»
romangram.com | @romangram_com