#روز_قضاوت_پارت_225


خبر طلاق من و رضا مثل بمب در اداره پیچیده بود.بعضیها به رویم نمی آوردند .بعضی در کمال وقاحت سوال میکردند چرا و چطور به اینجا رسیدم؟

فصل 27(قسمت دوم)

نصف روزم در اداره می گذشت .بعدازظهرها هم مهری تنهایم نمی گذاشت.هیچ کس در حضور من حرفی از رضا نمی زد،ولی می دانستم که مرتب با امیر در تماس است و به وسیله احمد هر ماه مبلغی برایش می فرستاد.طفل معصوم امیرم جرات نمیکرد نامی از پدرش ببرد.پاکت پول را بی سر و صدا جلوی آینه میز توالتم می گذاشت.حساب پس انداز برایش باز کردم وهمه پول را هر ماه به حسابش واریز میکردم.

یک بار احمد و فروغ به دیدنم آمده بودند گفتم:«می بینی احمدجان چه دنیای بی وفاییست.رضایی که تحمل یک ساعت دوری من را نداشت طوری رفت که انگارهرگز وجود نداشته.»

احمد آهی عمیق از ته دل کشید و گفت:«نه زن داداش،اینطور نیست.نمی خواستم شما بدانید،ولی رضا با دکترتان در تماسه.این دستوریست که دکتر برای سلامت شما به او داده.رضا کارش را در اداره به خاطر شما ترک کرد و به مشهد رفت.»

آهی کشیدم و گفتم:«مادرت به مراد دلش رسید؟من که از او نمی گذرم.کاشانه ام رااز هم پاشید،الهی خدا هم از او نگذرد.»

فروغ با قیافه ای محزون نگاهم میکرد گفت:«مکافات تو همین دنیاست طلعت جان...مطمئن باش تقاصش را پس میده.خداوند جای حق نشسته.»

بیچاره احمد هر روز،با تمام گرفتاریهای ریز و درشتش به ما سر می زد.گاهی امیر را به منزل خودشان می برد و مثل یک پدر مراقب حالش بود.پس از هشت ماه احساس کردم کم کم به دوری رضا عادت میکنم.


romangram.com | @romangram_com