#روز_قضاوت_پارت_224

مات و مبهوت نگاهش میکردم.لحظه ای فکر رضا از سرم بیرون نمی رفت،مرتب چهره اش جلوی نظرم بود.با صدای ضعیف نالیدم.

«مهری جان، من بدون او می میرم.من طاقت دوریشو ندارم.شونزده سال شب و روز با او بود.پدرم بود،مادرم بود،دوستم بود،عزیز دلم بود،سنگ صبورم بود...آخ مهری جان،بگو چکار کنم؟!بگو چکار کنم؟!»

«خیلی خوب،بهت میگم چکار کنی.همه چیز رابسپار به من،اول اینو بخور،بعدشم برو یک دوش بگیر تا من ناهاری رو به راه کنم.دو ساعت دیگه امیر برمیگرده.آخه اون گناهی کرده؟»

مثل یک آدم آهنی هرچه می گفت گوش میکردم.لیوان شیررا سر کشیدم و به حمام رتم.بدون هیچ حرکتی همانطور با لباس زیر دوش ایستادم.آب با فشار روی پوست سرم می ریخت.چندبار مهری از پشت درحالم را پرسید.بعدازچند دقیقه از زیر دوش بیرون آمدم.چشمهایم سیاهی می رفت.مهری را صدا زدم و پشت در حمام از حال رفتم.

بیچاره مهری،لباسم را بیرون آورد و خشکم کرد و لباس تنم کرد دستم را گرفت و به اتاق خواب برد.

چند روزی به همین منوال گذشت.گاهی از اتاق بیرون می آمدم و به زور خودم را می کشیدم.دیگر نصایح مهری را نمی شنیدم.امیر می آمد و می رفت و هربار ساعتها کنارم می نشست و موهایم را نوازش میکرد.مات ومبهوت به نقطه ای خیره میشدم.سردردم همیشگی شده بود.هرچه سعی میکردم بخاطر امیر شاد باشم نمی توانستم.مثل آدمهای حامله مرتب عق میزدم.غذا نمیخوردم و با والیوم می خوابیدم.

بدون آنکه به اداره اطلاع دهم خانه نشین شدم.فروغ و مهری می آمدند و می رفتند و من متوجه نبودم،بعداز ده روز از دیدن قیافه خودم در آینه وحشت کردم.خدارا شکر که امیر نصف روز در دبیرستان بود و حال پریشانم را نمی دید.از خانه ام بیزار شده بودم.نمی فهمیدم چرا احمد و فروغ مرا به مطب دکتر اعصاب و روان می برند.من که کاری به کسی نداشتم.

می گفتند به افسردگی دچار شدم.خانم جان و ربابه به تهران آمدند.خدایا پس چرارضا نمی آمد.مگر نه اینکه گفته بود همیشه در خدمت تو و امیر هستم.یک روز از زبان ربابه شنیدم که دکتر گفته نباشد شوهرش به دیدنش بیاید،چون باز بعد از رفتن او این زن برمیگردد سرخانه اولش و تمام معالجات من به هدر میرود.او باید این دوری را بپذیرد و با این وضع کنار بیاید.شش ماه تمام مرتب خواب بودم.موهایم به شدت می ریخت.از لاغری به آدمهای معتاد شبیه شده بودم.

هفت ماه طول کشید تا کم کم آرام گرفتم.تنها انگیزه ام وجود امیر بود.یک روز به خودم آمدم و گفتم باید زندگی کنم و از آن روز به بعد سعی کردم واقعیت را بپذیرم.با کمک و مساعدت مهندس کمالی و با ارائه مدارک پزشکی دوباره به اداره برگشتم.

romangram.com | @romangram_com