#روز_قضاوت_پارت_223
«مهری به دادم برس،دارم دیوانه میشم.»
«رضا رفت؟»
«آره...»
«کی؟»
«دیشب مهری جان،دیشب...»
«تا یک ساعت دیگه اونجام.».
ساعتی بعد مهری بایک لیوان شیر بالای سرم ایستاده بود.
«بلندشو طلعت،به خدا اگه نخوری برمیگردم شرکت.یعنی چه؟دنیا که به آخر نرسیده...تازه شدی مثل من.اگه به فکر خودت نیستی،فکر اون بچه جوونت باش.توباید به او روحیه بدی.خدا رو چه دیدی،شاید پشیمون شد و برگشت.به خودت مسلط باش.من و تو سنی ازمون گذشته،بچه که نیستیم...نباید خودتو ببازی.باور کن رضا طاقت نمی آره و برمیگرده.بلندشو اینو بخور.بعدشم یک دوش بگیر...تا هر وقت بخوای پهلوت می مونم.»
romangram.com | @romangram_com