#روز_قضاوت_پارت_222
اشک از چشمهایم سرازیر شد.امیرم،امیرمهربانم،پسرع� �قل و فهمیده ام امتحان داشت؟الهی برای اون دل کوچکت بمیرم مادر،الهی فدای اون صورت زیبایت پسرم که آن طور مات و پریشان رفتن پدرت را مظلومانه نظاره کردی.بمیرم الهی مادر که امروز می بایست در جمع دوستان شاد وبی خیالت غمی به این سنگینی را بر شانه های جوانت حمل کنی و دم نزنی.خدایا این چه تقاصی بود که پس میدادم.
دوباره به اتاق خواب برگشتم.بوی رضا می آمد.با دستهای لرزان بالشش را در آغوش فشردم.بوییدم و بوسیدم.سراغ لباسهایش رفتم.چوب لباسها خالی بود.دیوانه وار کمد را بهم ریختم.هیچی نمانده بود.به طرف حمام دویدم.سبد لباس را کف زمین پخش کردم.یک پیراهن و یک زیرپیراهنی جا مانده بود.فوری هر دو را برداشتم.چقدرخوب شد که نشسته بودمشان،حریصانه و با تمام قوای بوی رضا را می بلعیدم و با صدای بلند زار زدم.دوباره به اتاقم برگشتم درحالیکه لباسها را در آغوش داشتم روی تخت افتادم.خداوندا به من قدرت بده بتوانم بدون او سرکنم به خاطر امیرم،به خاطر او که اینقدر تنها و بی کس بود و به جز من هیچ کس را نداشت.
سیگاری آتش زدم،اما نتوانستم بکشم بیشتر از چهارده ساعت بود که چیزی نخورده بودم.سرم گیج می رفت.از جا برخاستم،مغزم مختل شده بود.حیران و سرگردان دور خانه می چرخیدم.
خدایا،یعنی همه چیز تمام شد،آن همه عشق و دلدادگی و آن همه صفا و صمیمیت.نه ممکن نیست.لابد خواب می دیدم.به مهری احتیاج داشتم.باید او را با خبر میکردم.مگر نه اینکه مسبب این آشنایی بود،مگر او نبود که می گفت عاشق سینه چاکی چون رضا در این زمانه کیمیاست؟!مگرهمیشه گره کور مشکلاتم را نمی گشود؟
به طرف تلفن رفتم.با انگشتانی لرزان شماره منزلش را گرفتم.کسی برنمی داشت.آخ که چقدر منگ بودم.چطور به خاطر نداشتم که مهری سر کار رفته.به محل کارش زنگ زدم.
«الو ،ببخشید با خانم واحدی کار داشتم»
«گوشی...»
«الو...بفرمایید»
romangram.com | @romangram_com