#روز_قضاوت_پارت_221


قامت ورزیده رضا از پشت خمیده به نظر می آمد.به انتظار ایستادم،بلکه پشیمان شود و برگردد،بلکه معجزه ای رخ دهد،ولی رفت که رفت.

چه شبی بود آن شب.خودم را به در و دیوار می کوبیدم.حالا می فهمیدم شام غریبان یعنی چه؟خدایا...رضا که مرد پرحرفی نبود،پس چرا این خانه اینقدر ساکت شده بود.حس میکردم وسایل خانه با اندوه به من می نگرند.بدنم سست و کرخ شده بود و به کلی از تحرک افتاده بودم .با هر صدایی از جا می پریدم.هر لحظه انتظار برگشتن رضا را داشتم،ولی او هرگز برنگشت.

آن شب تا سپیده صبح چشم بهم نزدم.می ترسیدم از هجوم فکر دیوانه شوم.با روشن شدن هوا از اتاق بیرون آمدم.امیر رفته بود.

صبحانه را مرتب و منظم،همانطور که خودم برایش می چیدم آماده کرده و یادداشتی داخل سینی گذاشته بود.



مامان عزیزم،ببخش تنهایت گذاشتم،مجبورم بودم امتحان داشتم

تورو خدا ناراحت نباش،به خاطر من

قربانت امیر


romangram.com | @romangram_com