#روز_قضاوت_پارت_220

رضا ساکت و آرام گوش کرد.دم آخر پدرم را بغل کرد و در آغوش گرفت ودستش را بوسید.اقاجان نیز دستی به سرش کشید و گفت:«طلعت را به تو می سپارم.او از زندگی اولش خیری ندیده.جگرگوشه هایش را به امید تو رها کرد و پشت پا به همه چیز زد تا در کنار تو زندگی کند.آنوقت تو به این سادگی حرف از طلاق می زنی.این حرفهای بچه گانه را دور بریز و مردباش واز خر شیطان پیاده شو...»

حرفهای آقاجان کوچکترین اثری در دل رضا نداشت.هدفش چیزی دیگری بود و این کارها به جز اتلاف وقت هیچ ثمری نداشت.

یک هفته بعد در دادگاه مقابل قاضی نشستیم.رضا مشکلمان را مطرح کرد.بدون هیچ مانعی درحالیکه در آغوش هم اشک می ریختیم و کارمندان برای تماشای این طلاق استثنایی یکدیگر را خبر میکردند،در مقابل صدها چشم کنجکاو از یکدیگر جدا شدیم و به خانه برگشتیم.

پس از طلاق،رضا مثل گذشته هر روز به اداره می رفت و به خانه می آمد.خرید میکرد،می پخت،می شست.انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.کم کم داشتم امیدوار میشدم که او به این گونه زندگی قاتع است.از نظر من چه فرقی میکرد من رضا را میخواستم،نه اسمش را در گوشه شناسنامه ام.تااینکه یک روز که همراه امیر از اداره به خانه آمدم رضا را چمدان به دست دیدم که وسط هال ایستاده،انگار انتظار مرا می کشید.

قلبم لرزید .مات و مبهوت نگاهش میکردن.جلو آمد.با چشمانی اشک آلود نگاهم کرد و پاکتی در دستم گذاشت و گفت خداحافظ ای تمام هستی من و رفت.به همین سادگی

گیج و منگ به او خیره شده بودم.نه...به راستی داشت می رفت.دنبالش دویدم خودم را روی پاهایش انداختم.دو دستش را زیر بغلم گذاشت واز زمین بلندم کرد.پیشانی ام را بوسید و گفت هر وقت به من احتیاج داشتی،هستم.

گفتم:«من همیشه به تو احتیاج دارم!»

امیر را که گوشه ای کز کرده بود بوسید و گریه کنان دور شد.

تازه متوجه امیر میشدم.مثل ابر بهار اشک می ریخت و درحالیکه بغضش رو فرو میخورد.برای پدرش دست تکان میداد،چه مظلوم بودیم و چه بی پناه.

romangram.com | @romangram_com