#روز_قضاوت_پارت_219


باید خودم را به دست تقدیر می سپردم.آن شب،جنجالی به پا شد.رضای بیچاره یکسره از من تعریف کرد،ازخانه داری،ازبچه داری،از نجابتم.از اینکه مرا تا سرحد پرستش دوست دارد چندبار به آقاجان تاکید کرد که طلعت گناهی ندارد و همه تقصیربا من است.من به دلایلی که خود طلعت میداند ناچارم او را طلاق بدهم.اقاجان دست از دهانش برداشته،به خیال اینکه رضا بااین حرفها سرما را شیره می مالد شروع کرد به بدو بیراه گفتن.

«برو مرتیکه ...جانماز آب نکش .طلعت را ممکنه بااین حرفها خام کنی،اما من بچه نیستم.مردباش و راست حسینی حرف بزن بگو فیلت یاد هندوستان کرده.بگو خسته شدم،بگو هوا برم داشته،چرا ما را اینطوری منتر خودت میکنی؟نشستی زیر پای این دختر،زندگیشو پاشیدی...بچه هاشو ویلون کردی،حالا که جوونیشو به پای تو گذاشته هوس یار چهارده ساله کردی؟»

رضا در مقابل همه حرفهای بودار و توهین آمیز آقاجان سکوت اختیار کرد.شاید همین بیشتر اقاجان را عصبانی میکرد.گل گاوزبان دم کردم و گذاشتم روی میز.رضا با ارامش شروع به صحبت کرد.

«اقاجان،همه دار و ندارم را به نام طلعت کردم.قول میدهم فقط با لباس تنم ازاینجا بروم.به خداوندی خدا شما در اشتباهید.موضوع این نیست.»

«پس موضوع چیه؟بگو تا بدانم؟»

«فقط همین قدرمیتوانم بگویم که پانزده سال است ترک خانواده کردم..مادرم از صبح تا شب به سینه اش میکوبد و نفرینم میکند.»

اقاجان کمی نرم شد و گفت:«ببین پسرجان،اینها همش حرفه .بروید مشهد...چند جعبه شیرینی بخرید و همراه طلعت به دیدنش بروید.دستش را ببوسید و ازاو طلب بخشش کنید.خودم کمکتان میکنم...یک مهمانی آشتی کنان ترتیب میدهم.اگر مادری تا این حد خودخواه باشد که راضی بشود نوه اش در سن بلوغ از سایه پدر یا مادر محروم شود و عروسش آواره و سرگردان،همان بهتر که با چنین مادری ترک مراوده کنی.»

فردای آن روز آقاجان قصد رفتن کرد.کلی برای رضا خط و نشان کشید و کلی نصیحتش کرد و تا دم آخر او را تشویق به آمدن به مشهد و آشتی با خانواده اش کرد.


romangram.com | @romangram_com