#روز_قضاوت_پارت_218

تا صبح اشک ریختم التماسش کردم و با هر زبانی که بلد بودم سعی کردم منصرفش کنم،اما انگار با تمام تلاشی که میکردم در مقابل سد محکم ایمان او ضعیف بودم.

یک ماه تمام بااو کلنجار رفتم.چندبار کارم به سرم و درمانگاه کشید .به کلی از غذا خوردن افتاده بودم و به شدت لاغر و ناتوان شده بودم.نه خواب داشتم،نه خوراک.جواب تلفنهای مهری و فروغ را نمی دادم و خودم رااز آن دو پنهان میکردم.حوصله امیر را نداشتم.خانه ام نامرتب و درهم برهم شده بود،حتی قادر نبودم غذا درست کنم،ولی به خاطر امیر خودم را به زور میکشیدم.

یک روز به سرم زد به آقاجان تلفن کنم،شاید پادرمیانی یک بزرگتر یا ریش سفید بتواند رضارا منصرف کند.بیچاره آقاجان دلش هزار راه رفت،ولی صلاح ندیدم پای تلفن حرفی بزنم.فقط خواستم که خودشان را زودتر برسانند.تا آمدن آقاجان،دل توی دلم نبود.به رضا گفتم مبادا مسئله حالال و حرام را پیش بکشد و مرا جلوی خانواده ام بی آبرو کند.بیچاره رضا هرچی از او میخواستم بی چون و چرا می پذیرفت.اقاجان تکیده و لاغر به نظر میرسید.خودم به تنهایی برای آوردنشان به فرودگاه رفتم در طول راه مرتب می پرسیدند چه شده.سعی میکردم کمی ذهنشان را آماده کنم.گفتم مادر رضا از ابتدای ازدواجمان راضی به این وصلت نبوده و پسرش را عاق کرده،حتی سالهاست او را به جمع خانواده راه نمی دهد.گفتم که رضا چقدر از عاق والدین می ترسید،حالا که امیر از آب و گل درآمده تصمیم گرفته دل مادرش را شاد کند.تمام اموالش را به نام من کرده تا کم و کسری نداشته باشم.

آقاجان با چشمانی از حدقه در آمده و باناباوری و در سکوت کامل به حرفهایم گوش کرد.گفت:«بچه گول می زنی؟درست مثل آدم حرف بزن ببینم چی شده.چرا حاشیه می ری؟خیال کردی من احمقم.بگو با این مرد هم نساختم.بگو اهل زندگی نیستم.چرا داستان بهم می بافی...کی باو میکنه مرد گنده بخاطر نارضایتی مادرش پس از پانزده سال زندگیش را بپاشد.اگر سال اول اینکار را میکرد می شد قبول کرد.»

«به جان شما آاقجان...من رضا را به اندازه چشمانم دوست دارم...به همون امام رضا هیچی توزندگی براش کم نذاشتم.حرفمو باور کنید .او خواهان طلاقه،نه من»

با خشم نگاهم کرد و گفت:«پس لابد هوس زن دوم کرده...بقیه اش چرته،خواسته تو رو خر کنه...زیر سرش بلند شده.»

«نه آقاجان،به خدا رضا چنین مردی نیست.»

«چرند نگودختر احمق...مگه من دستم به اون نامرد نرسه.»

از اینکه آقاجان را به تهران کشانده بودم مثل سگ پشیمان شدم.چه کار بچه گانه ای کردم.می تونستم تا آخر عمر صداشو در نیارم.اونا که سال به سال پا به تهران نمی گذاشتند.منم که بیشتر تنها به مشهد می رفتم به جز غصه دار کردن این پیرمرد چه سودی می بردم.

romangram.com | @romangram_com