#روز_قضاوت_پارت_217
امیر خوشحال و خندان با غرور فراوان دست پدرش را گرفت و از من خداحافظی کرد.چقدر مثل هم راه می رفتند.آخ دلم میخواست برایشان بمیرم.چقدر خوش قیافه و دوست داشتنی بودند.
تا لحظه برگشتنشان مثل دیوانه ها دور خودم چرخیدم..مرتب چشم به ساعت داشتم.دلم گواهی میداد که دیگر همه چیز تمام شده.سه ساعت مثل سه قرن گذشت.رضا با سر افکنده درحالیکه دست امیر را در دست داشت از در رسید.مژه های مشکی وبلند بچه ام خیس بود.
هر دو بدون آنکه حرفی بزنند نشتند.من هم روبه رویشان نشستم و چشم به رخسارشان دوختم .رضا در حالیکه به گلهای قالی زل زده بود با صدایی آرام شروع به صحبت کرد.
«طلعت جان،ماجرای خودمان را بدون کم و کاست برای امیر گفتم مثل یک مرد به حرفهایم گوش داد،حتی قول داد در نبود من مثل خودم از تو مواطبت کند.بعد از من او مرد این خانه است.حالا اگر تو راضی باشی...»
دیگر نگذاشتم ادامه بدهد.مثل بیماران هیستریک شروع کردم به فریاد زدن.«بس کن دیگه...نمیخوام بشنوم.چرا این مزخرفات رو تو گوش این بچه میخونی؟!چطور راضی میشی در بحرانی ترین موقعیت سنی اینطور روح لطیفش رو بیازاری؟تو چطور مسلمونی هستی که در این شهر پر آشوب زن و بچه ات را به خاطر یک مشت خرافات به امان خدا رها میکنی؟»
به طرفم دوید.سرم را در اغوش گرفت.با صدای بلند زار می زدم.عقده ام سرباز کرده بود.تابه حال با رضا اینطور صحبت نکرده بودم.امیر آرام به اتاقش خزید و در را از داخل بست.مثل آدمهای تب دار سرم سنگین شده بود و رمق راه رفتن نداشتم.رضا مسکنی برایم آورد.روی کاناپه ولو شدم و سرم را محکم با دستمال بستم .شقیقه هام میزد.
رضا همچون پرستاری دلسوز دور من و امیر می چرخید.شام امیر را به اتاقش برد و کلی سربه سرش گذاشت .بعد سراغ من آمد.چند لقمه غذا به زور به خوردم داد.وقتی مطمئن شد امیر خوابیده دستم را گرفت و به اتاق خوابمان برد.بدون تعویض لباس دراز کشیدم.
رضا به آشپزخانه رفت و با دو استکان چای برگشت.سینی را وسط تخت گذاشت و کنارم نشست و گفت:«عزیزم،چرا دلم را خون میکنی.من پانزده سال پیش با خدای خودم پیمان بستم به تو گفته بودم که تا بلوغ امیر صبر میکنم.به من حق بده.چطور میتوانم به این زندگی که از نظر خدا و پیغمبر حرام است دلخوش باشم.به جان امیر ازخدا می ترسم،از عذاب دوزخ بیم دارم.شبی نیست که خودم رادرون شعله های آتش جهنم نبینم.به تو قول میدهم با طلاق چیزی عوض نشود.من دورادور مواظبتان خواهم بود.همیشه در خدمت هر دوی شما هستم.هرچه بخواهید انجام میدهم و تا توان در بدن داشته باشم شما را حمایت میکنم...هیچ زنی در دنیا قادر نخواهد بود جای تو را در دلم بگیرد،تو عشق ابدی منی.بیا و خانمی کن بگذار خیالم آسوده باشد.فردا هم به محضر می رویم وبی سرو صدا طلاق می گیریم.»
romangram.com | @romangram_com