#روز_قضاوت_پارت_216

یک روز رضا با خوشحالی از اداره به خانه آمد و گفت:«یکی از همکارانش میخواهد پسرش را برای ادامه تحصیل به سوئد بفرستند وقتی راجع به کارهای سعید و استعداد خارق العاده اش گفتم خیلی خوشحال شد.گفت باور کن این بچه حیفه.بفرستش با داریوش من بره.هم خیال من از بچه ام راحت میشه که دست کم بچه ای هم سن و سال و هم وطن خودش همراهشه،هم این پسر به جایی می رسه.»

آنقدر سعید جانم را به لبم رسانده بود که چنین چیزی رااز خدا میخواستم.آقای کریمی مرد بسیار محترمی بود.قول داد هرکاری برای پسر خودش انجام داده،برای سعید هم بکند .با جواد صحبت کردم،انگار با گذشت زمان کرک و پرش ریخته بود.خیلی آرام و مودبانه گفت:«ریش و قیچی دست خودت.مطمئنم زن زرنگی هستی.هرکاری بکنی قبولت دارم.»

سه ماه بعد با دوندگی زیادی که رضا انجام دادمقدمات کار سعید و داریوش جور شد.در طی این مدت حسابی با هم اخت شده بودند.سعید بچه بامحبتی نبود،حق هم داشت.از کی محبت دیده بود که یاد بگیرد؟!

خیلی راحت و بدون آنکه کوچکترین احساس ناراحتی داشته باشد در انتظار رفتن از ایران دقیقه شماری میکرد.به زور وادارش کردم سفری به مشهد برود تا آقاجان و خانم جان اورا ببینند،به خصوص که جواد گفته بود اگر سعید نیاید خودش برای خداحافظی به تهران خواهد آمد.

روز موعود فرا رسید.با چشمانی اشکبار هیکل بلند و لاغرش را در آغوش گرفتم.رضا مقدار قابل توجهی پول به او داد که با پس انداز خودش و پولی که جواد و آقاجان به او داده بودند همه را به ارز تبدیل کردیم.همگی تا لحظه محو شدن هواپیما در آسمان،در فرودگاه مهراباد ماندیم.امیر به سختی گریه میکرد.اقامت سعید نزدیک به یک سال در تهران طول کشیده بود و در طی این مدت روابط صمیمانه ای بین دو برادر ایجاد شده بود.

با رفتن سعید از ایران،بیشتر خودم را به رضا مدیون احساس میکردم.خیلی برای فرستادن او زحمت کشیده بود.چقدر خوشحال شدم که یک ماه بعد نامه سراپا تشکر سعید که بیشتر خطاب به رضا بود.رسید.از وضعیتی که داشت خیلی احساس رضایت میکرد.نوشته بود تصمیم دارد در دانشکده مهندسی ثبت نام کند.روزها و ماهها از پی هم می گذشت.از آن روز دردناک که فروغ ماجرای صحبت رضا با احمد را برایم تعریف کرده بود خیلی حساس شده بودم.هر آن فکر میکردم رضا چمدانش را بسته و ما را ترک میکند.مرتب مواظب حرکات و رفتارش بودم.گاهی از چهره فروغ میفهمیدم که حرفهای تازه ای برا گفتن دارد،ولی سکوت میکرد.من هم زیاد پافشاری نمیکردم.چه بهتر که باخبر نمشیدم و کمتر رنج میکشیدم.

امیر به مرز پانزده سالگی نزدیک میشد.راستی که زمان چقدر زود میگذرد.آن دختر بچه تو سری خور وبی سرو زبان که در چهارده سالگی آنطور بی رحمانه مورد ضرب و شتم مردی به نام شوهر قرار میگرفت تا طلعت امروز که زنی سی و چهار ساله بود و در تهران برای خودش صاحب خانه و در آمد مستقلی شده بود.یک دنیا تفاوت وجود داشت.به راستی که رضا به من بال پرواز داده بود.

مدتی بود که رضا حال و روز درستی نداشت.ساکت و کم حرف شده بود.بعد ازظهر یکی از روزهای تابستان بود که از امیر خواست حاضر شود تا با هم گشتی در خیابان بزنند.قلبم فرو ریخت.سابقه نداشت رضا مرا در خانه تنها بگذارد با صدایی خفه گفتم:«نمیشه منم بیام؟»

رضا لبختد مهربانانه ای زد و گفت:«نه عزیزم،گردش مردانه است.»

romangram.com | @romangram_com