#روز_قضاوت_پارت_215


فوری بین حرفش پریدم و گفتم: ما هر جا بریم همگی با هم میریم. من بدون تو و بابا می میرم.

رضا حسابی تو فکر رفت. حق با فروغ بود من نباید به روی خودم می آوردم. مثل همیشه شام خوردیم و خوابیدیم. صبح روز بعد خانم جان تلفن کرد و گفت: سعید به خاطر صاف بودن کف پا از سربازی معاف شده. جواد آقا که به فکر این بچه ها نیست مثل طفلان مسلم مرتب از این خانه به ان خانه می بردشان. این بچه الان علاف و بی کاره...به صلاحش نیست اینجا بمونه. آقا رضا که ماشاالله هم برای برادرش و هم برای مهری تونسته کار جور کنه شاید بتونه دست و بال سعید را هم یک جایی بند کنده. فکر نمی کنم جواداقا حرفی داشته باشه. تازه سعید به سن قانونی رسیده به خدا دلم برای این بچه ها می سوزه تنها دلسوزشان ماییم که کاری از دستمون برنمی آد. آقاجانت که مریضه منم که دست و پای هیچ کاری ندارم. حالا که ماشاالله خودت خونه داری..ببرش پهلوی خودت. نذار خدای ناکرده گرفتار دوستان ناباب بشه.

مدتی با هم حرف زدیم. گفتم: با رضا صحبت می کنم خبرش را می دهم.

این قضیه را به فال نیک گرفتم. باید رضا را می انداختم توی مسئولیت. چقدر در اشتباه بودم که فوری سرکار رفتم. همه اش تقصیر خودم بود. اگر حقوق برنبودم، اگه رانندگی نمی دانستم، اگه با قناعت زندگی نمی کردم این قدر زود رضا را به مقصود نرسانده بودم که خیالش ازبابت من جمع باشه و بگوید طلعت ماشاالله آن قدر با لیاقته که تو تهران لنگ نمی مونه.

آره،همه اش تقصیر خودم بود.رضا نه تنها با آمدن سعید مخالفتی نداشتفبلکه معتقد بود که حمید را هم با او بفرستند،ولی اقاجان عقیده داشتند بچه ها را بعد از دیپلم بفرستند بهتره.

یک ماه طول نکشید که سعید چمدان به دست از راه رسید.باز امیر بیجاره بی اتاق ماند و اتاقش در اختیار سعید قرار گرفت.

سعید درسا مثل پدرش عاشق کارهای فنی بود.مرتب دل و روده تلفن یا تلویزیون را بیرون می ریخت و جالب اینکه دوباره مثل اولش آنها را می بست.تمام لوازم خراب منزل را که احتیاج به تعمیر داشت به راحتی درست میکرد،اما به شدت شلخته و شلوغ بود.

در طی شش ماه،سه بار کار عوض کرد.هربار به دلیلی دست از کار میکشید.مانده بودم با او چکار کنم.هرچه التماسش میکردم درسش را ادامه دهد و وارد دانشگاه شود گوشش بدهکار نبود.یکسره درحال خریدن پیچ و مهره و سیم و باتری بود.هر روز دستگاهی می ساخت .از دستش روزگار نداشتم.یکسره در حال جمع و جور ریخت و پاشهایش بودم.اطرافیان از استعداد فوق العاده او در شگفت بودند.نقص هر اتومبیلی را به راحتی می فهمید و آن را فوری درست می کرد.تمام وسایل خانه را تعمیر کرده بود.موهای امیر را بدون اجازه من ،چنان اصلاح کرده بود که گمان کردم به سلمانی رفته،خیاطی ،آشپزی،باغبانی،نجاری و خلاصه همه فن حریف بود،ولی از آن دسته همه کارهای بی کاره.


romangram.com | @romangram_com