#روز_قضاوت_پارت_214
- رضا همه اش از عشقی که به تو و زندگی اش و علاقه زیادی که به امیر داره صحبت کرده و اینکه تصمیم خودش را گرفته و گفته امسال کار را یکسره می کند و تو را طلاق می ده. گفته همه وظایفمو انجام دادم.خونه و ماشین هم براشون خریدم.طلعت هم که خدا را شکر دستش به جیب خودش می ره و زن با عرضه و با لیاقتیه. می دونم که تو تهرون لنگ نمی مونه. امیر هم ان قدر عاقل و داناست که می تونم قانعش کنم. عد از احمد خواسته حمایتش را از تو دریغ نکنه. مثل اینکه گفته می خواد بره مشهد چون اگه تهرون باشه نمی تونه طاقت بیاره و به عهد و پیمانش با خدا وفادار بمونه. بعد هم حسابی گریه کرده و به احمد گفته چهارده ساله این حرفها توی دلش تلنبار شده بود.
اشکهایم آرام ارام و بی انقطاع فرو می ریخت. عاقبت رسید آن روزی که این همه از آن می ترسیدم. خدایا پس چرا خوشحال نیستم! مگر راحت نشدم چهارده سال دلواپسی و نگرانی بس نیست. اگه رضا ترکم کنه دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم که بخوام نگرانش باشم.. اون وقت با خیال راحت سرمو می زارم و می میرم...اما نه؟ رضا طاقت دیدن اشکهای منو نداره..این قدر گریه می کنم تا خون از چشمهام بیاد آن وقت رضا دلش نمیاد ما رو بذاره و بره..به امی یاد می دم دستهاشو محکم بگیره و نذاره بره. آخ خدایا دلم ترکید. تازه متوجه فروغ شدم. یادم نبود روبرویم نشسته و پابه پای من اشک می ریزه و مرتب می گه حالا آینده رو کی دیده...طاقت داشته باش. باید مبارزه کنی. مبادا میدان را خالی کنی. با حالی نزار به اداره برگشتم. دو ساعت به پایا وقت اداری باقی بود. به بهانه سردرد اجازه گرفتم و به خانه برگشتم. چقدر امیر از آمدن بی موقعم خوشحال شد. مشغول جلد کردن کتابهای درسی اش بود.مدرسه ها به زودی باز می شد. سعی کردم جلوی او خودم را آرام نشان بدهم اما او بیش از حد باهوش و حساس و تیز بین بود. با مهربانی دستی به موهایم کشید و گفتک مامان خوشگلم چی شده؟ امروز انگار سرحال نیستی؟ نکنه مریض شده باشی؟
- نه عزیز دلم فقط کمی خسته ام. می رم توی اتاقم چرتی بزنم. حالم خوب می شه. سری به غذا زدم که توی آرام پز بود و به اتاق خوابم پناه بردم. دراز کشیدم.چشمهایم را بستم و به فکر فرو رفتم. گاهی قیافه فاتح خانم بزرگ را می دیدم که دستهایش را به کمرش زده و می گوید: مادر نیستم اگر بچه ام را نجات ندهم و از عذاب جهنم نرهانم. گاه چهره معصوم امیرم را که با نگرانی به رفتن پدرش می نگریست و گاه قیافه سرزنش بار خانم جان و آقا جانم را که می گویند خودت کردی که لعنت بر خودت باد.
با صدای زنگ تلفن از جا پریدم. امیر گوشی را برداشت.انگار فروغ بود با حالی نزار از جا برخاستم. چقدر گوشی تلفن به نظرم سنگین می آمد چطور تا به حال نفهمیده بودم. فروغ تند تند شروع به صحبت کرد.
- ببین طلعت از من بشنو و به روی رضا نیار. این طوری رویش باز می شود....از کجا معلوم شاید هیچ وقت نتواند تصمیمش را عملی کند. چرا حرف توی دهانش بگذاری و حرمت زندگی ات را بریزی. می فهمی چی می گم؟
- آره بگو گوش می کنم.باشه...هیچی نمی گم.
خدا را شکر که آن روز رضا مثل خیلی از روزهای دیگر ناهارش را در اداره خورد و به خانه نیامد.بعدازظهر به مهری تلفن کردم. سراسیمه خودش را رساند. فروغ هم پشت سرش رسید.امیر را پی نخود سیاه فرستادم. سیگار بود که پشت سیگار دود می کردم. عاقبت قرار بر این شد که هیچ واکنشی نشان ندهم و به خدا توکل کنم. وقتی رضا به خانه برگشت به صورتش دقیق شدم. مثل همیشه بود آرام و خوش اخلاق.کمی آرامش یافتم.با نگاهی عادی به او خیره شدم و گفتم: چقدر دلم برایت تنگ شده بود رضا جان
گفت : من هم همین طور.
امیر با خوشحالی نگاهمان می کرد و با همان زبان شیرین و لهجه زیبایش گفت: اگه بابا بره مسافرت چی کار می کنی؟
romangram.com | @romangram_com