#روز_قضاوت_پارت_213


با نگرانی ابروهایم را در هم کشیدم و گفتم: نه مهری جان با شناختی که از رضا دارم محاله به این سادگی بپذیره. اون تمام قدمهایی که تو زندگی برمی داره فقط و فقط برای رضای خداست...هدف زندگی اش اینه.

مهری متفکرانه نگاهم کرد و هیچ نگفت. شب رضا با دستی پر و صورتی خندان به خانه امد. کنار هم شام خوردیم و قرار بر این شد که فردا احمد و فروغ را دعوت کنیم تا با مهری آشنا شوند. هفته بسیار خوشی را با مهری گذراندم و بر خلاف میل او چند بار ا هم به سینما و مراکز خرید رفتیم.امیر چنان به مهری خو گرفته بود که باز نگران روز بازگشت میهمان بودم. همیشه همین طور بود. زود دل می بست و تا مدتها پس از رفتن میهمانمان کسل و دمغ بود. مهری از زندگی در تهران خیلی خوشش آمده بود. قسم خورد که به محض رفتن به مشهد برنامه هایش را برای زندگی و سکونت در تهران ردیف کند. آخ که اگر این طوری میشد دیگر هیچ چیز از خدا نمی خواستم. روزهای خوب بودن با مهری هم به آخر رسید. به اتفاق رضا و امیر او را به فرودگاه رساندیم. مدتی در آغوش هم گریستیم. با التماس از او خواستم دست پسرش را بگیرد و برای همیشه به تهران بیاید. رضا قول داد که در پیدا کردن کار مناسب و خانه ای جهت سکونت او آنچه در توان دارد برایش انجام دهد.

برای امدن مهری به تهران دو سال انتظار کشیدم.

فصل 27(قسمت اول)

حالا امیر پسری چهارده ساله شده بود که صورتش کمی تغییر کرده و آن زیبایی عروسکی دوران کودکی اش را نداشت. بینی خوش تراش و قلمی اش ورم کرده و صدایی که کم کم دو رگه می شدخبر از بلوغی زودرس داشت. سیامک پسر مهری دو سال از امیر کوچک تر بود و اندامی بلند و لاغر داشت درست مثل خود مهری. چقدر رضا برای پیدا کردن کار و خانه مناسب برای او زحمت کشید. اقامت مهری یک ماه در خانه ما به طول انجامید. به لطف و مرحمت رضا پس از گذشت یک ماه مهری توانست به منزل یکی از همکاران اداره نقل مکان کند. کاری نیمه وقت در یک شرکت نیمه دولتی هم برایش دست و پا کرد که حقوق خوبی داشت. اسم سیامک را نیز در مدسه سابق امیر نوشتیم. قدم مهری برایمان خوب بود چون همان سال ما هم پس از پانزده سال اجاره نشینی در تهران صاحب خانه شدیم. خیلی تعجب کردم وقتی رضا سند منزل را به نام من زد. حالا هم ماشین و هم خانه در تملک من بود. هر چه اصرار کردم منزل را به نام خودش کند راضی نشد. با کمک مهری و فروغ و احمد به منزل جدید نقل مکان کردیم. سیامک و امیر با هم خیلی جور شده بودند و در کنار رضا مثل سه مرد دوش به دوش هم زحمت کشیدند تا عاقبت سر و سامان گرفتیم.یک ماهی از مستقر شدنمان می گذشت. یک روز فروغ سراسیمه به اداره زنگ زد و گفت: می خواهد راجع به مطلب مهمی با من صحبت کند. رستوران دنجی در نزدیکی اداره بود. برای ناهار در آنجا با هم قرار گذاشتیم. کمی زودتر از فروغ به رستوران رسیدم. میز دو نفره ای را در گوشه ای خلوت انتخاب کردم و به انتظار نشستم. پس از گذشت یک ربع ساعت فروغ هراسان از راه رسید. دلم گواهی بدی می داد. مطمئن بودم قضیه هر چی هست به من مربوط می شود. پیش از اینکه فروغ در صندلی اش جا به جا شود پرسیدم: چی شده؟ تورو خدا بگو مربوط به منه؟

فروغ نگاهی ترحم آمیز به صورتم انداخت و گفت: راستش دلم نمی خواهد ناراحتت کنم اما مجبورم تو را در جریان بگذارم...شاید بشود کاری کرد.

- چی شده تورو خدا بگو.

- راستش دیروز احمد که امد خانه دیدم چشمهایش قرمزه. معلوم بود گریه کرده. خیلی نگران شدم.ازش پرسیدم چی شده گفت هیچی مربوط به داداشه.پرسیدم مگه داداش رضات طوری شده گفت نه طوری نشده. بعد شروع کرد به تعریف کردن. گویا با هم توی خیابان قرار گذاشته بودند هیچ کدامشان سر کار نرفته بودند و ساعتها دور تهران چرخیدند و حرف زدند.


romangram.com | @romangram_com