#روز_قضاوت_پارت_212
مهری با تمسخر گفت: خدا برایت ببخشد.بلند شو برایش اسفند دود کن.
فردای آن روز در غیاب رضا خیلی با هم صحبت کردیم. تمام مشکل مهری زندگی با مادر شوهرش نبود بلکه بیشتر مشکلش اخلاق خشک و خالی از احساس آقای احمدی بود و مسائلی که به خاطر اختلاف سنی زیادش با او داشت. حالا می فهمیدم مهری زیر نقاب شاد و شوخ وشنگی که بر چهره داشت چقدر حساس و نازک دل بود و من خبر نداشتم. پرسیدم : چرا به همسرت نگفتی از چه چیز رنج می بری؟
آهی کشید و با همان لبخند همیشگی اش جواب داد: آخه مهر به زور و عشق به چمبه که نمی شه. وقتی در عرض دوازده سال زندگی مشترک حتی یک بار به من حق نداد ، وقتی زنش را کرده کلفت دست به سینه ننه اش، دیگه حرف زدن چه دردی را می تونه دوا کنه؟ راستش این جور مردها بهتره با مادرشون تنها باشن. اینا زن نمی خوان بیشتر به یک پرستار احتیاج درن تا مادرشونو تر و خشک کنه.
- حالا تکلیف سیامک چی میشه؟
- ماشالله ده سالشه. علی که خیال راحت از سر بازش کرد. من دلم می خواست پیش باباش باشه ولی خودش با منت زیاد به پدرم گفت: من از اون مردهایی نیستم که با احساسات بچه ام بازی کنم. می دونم بچه ها در این سن و سال به مادر بیشتر احتیاج دارند. می بینی طلعت جان این مردها چه جنگولک بازهایی هستند؟ فکر می کنه من خرم. اون بخشید به من تا خودش راحت و آسوده بره دنبال یک هالوی دیگه مثل من بگرده.. شاید هم به خیال خودش این طوری راه ازدواج دوباره را برای من سد می کنه. دیگه نمی فهمه که اگه من می خواستم شوهر کنم که از او طلاق نمی گرفتم.
- وا این حرفها چیه مهری جان. مگه می شه یک زن جوون تا آخر عمر دون شوهر سر کنه...حالا نه ولی چند سال دیگه که باید شوهر کنی.
- مگه دیوونه ام ؟ فکر می کنی مردهای دیگه از اون بهترن. به رضا نیگا نکن اون استثناست و حسابش از همه جداست. چقدر احمق بودم من که به بیست سال اختلاف سنی آن طور ساده نگاه کردم. اگه بدونی چی کشیدم. هرچی که من دوست داشتم و هر کاری که آرزوی انجامش را سر می پروراندم او سالها قبل تجرابه کرده بود و هیچ اشتیاقی برای انجامش نداشت. مسخره است که من بیچاره را به جرم آنکه مطابق با سن و سالم رفتار می کردم سرزنش می کرد و مورد تحقیر قرار می داد.
تا بعداز ظهر از هر دری سخن گفتیم. پیشنهاد کردم حاضر بشود تاگشتی در خیابانها بزنیم. چقدر تعجب کردم وقتی آن مهری خیابان گرد عاشق بازار گفت: ولش کن.. من تو خونه راحت ترم. دلم نمی خواد چشمم به هیچ آدمیزادی بیفته.
چقدر با مهری چند سال پیش تفاوت کرده بود. ان روز رضا تلفن کرد و گفت ناهار را در اداره می خورد. خوشحال بود که من تنها نیستم و بهترنی دوستم را درکنارم دارم. امیر خوشحال و خندان از حضور یک مهمان در منزل خیلی راضی به نظر میرسید. با مهری جور شده بود و خیلی راحت و صمیمی با او برخورد می کرد. آن شب تا آمدن رضا با هم به آشپزخانه رفته و شام پختیم. من هم فرصت پیدا کردم تا با او درددل کنم و از اضطراب و نگرانی ام و ترسی که از خانواده رضا داشتم و حرفهایی که جسته و گریخته از فروغ می شنیدم بگویم. مهری خوب به حرفهایم گوش کرد و گفت : والله چی بگم؟ رضا آدم معتقدیه. تو از رفتار و کردار او باید بفهمی که هنوز به این قضیه پابنده یا نه؟ آدمیزاد هر روز یه جوره. شاید تا به حال این مسئله رو پذیرفته باشه.
romangram.com | @romangram_com