#روز_قضاوت_پارت_211
دلم برای سادگی احمد می سوخت. به قول رضا توی این تهرون چطور می تونستیم به دخترهای گرگ و بلا اعتماد کنیم. هر چه نبود فروغ را سالها بود می شناختیم ولی صلاح ندیدم دخالت کنم.به رضا هم گفتم: خود دانی با برادرت... من حوصله جنجال ندارم.
فصل 26
مدرسه باز شد و امیر به کلاس دوم دبستان رفت. از روز پیک نیک به بعد فروغ یکی دوبار به منزلمان آمد و کلی با هم در این رابطه صحبت کردیم. مجبور شدم ماجرای ازدواج اولم را برایش شرح دهم. باور نمی کرد. با تعجب پرسید: چطور این مسئله را تا به حال از من پنهان کردی و چرا؟
وقتی به او گفتم که فقط به خاطر رضا بوده و دلم نمی خواسته بین همکارانش سر شکسته بشه کمی قانع شد. کلی خندیدیم. هردو وضعیت مشابهی داشتیم. بر خلاف تصورم فروغ به ازدواج با احمد چندان بی میل نبود در حالی که بارهاشنیده بودم احمد را به خاطر دست و پا چلفتی بودن و شهرستانی بودنش مسخره می کند ولی اعتراف کرد که از صفای باطن و روراست بودن او خوشش آمده. از اینکه با هم فامیل می شدیم خوشحال بود و از اینکه برادر مردی مثل رضا را به همسری برگزیند و زندگی ای به شیرینی زندگی من داشته باشد اظهار امیدواری کرد ولی هیچ قول مساعدی نداد. چند ماهی گذشت. در این فاصله فروغ و احمد مرتب با هم در تماس بودند و مراوده داشتند هیچ وقت فراموش نمی کنم روزی که مامور شدم جواب مثبت فروغ را به اطلاع رضا و احمد برسانم.احمد با وجود کم رو بودنش وسط اتاق می رقصید و بشکن می زد. من و رضا از خنده روده بر شده بودیم. همان شب با زور و اصرار ما را به شام دعوت کرد و بر خلاف میل من و رضا کلی بریز و بپاش کرد. حالا مانده بودیم چطور خانم بزرگ را راضی کنیم. رضا و احمد سفری دو روزه به مشهد رفتند. من به ظاهر خودم را کنار کشیدم. اواخر پاییز بود که خانم بزرگ همراه خواهر بزرگ رضا به تهران آمدند و یک راست به منزل احمد رفتند. هر کاری کردیم مادر فروغ جریان ازدواج سابق او را مطرح نکند راضی نشد و گفت جنگ اول به از صلح آخر است. شنیدم که خانم بزرگ یا به عمد یا به سهو در مراسم خواستگاری غش کرده و بعد از به هوش آمدن هم جنجال به پا کرده حتی چند بار خواسته به تنهایی به مشهد بازگردد ولی احمد برای نرم کردن او متوسل به گریه شده و قسم خورده که اگر فروغ را برایش نگیرند یا خودش سر خود ازدواج می کند یا بلایی سر خودش می آورد. جالب اینجا بود که بیشت مخالفت خانم بزرگ به خاطر این بود که فکر کرده با رضایت دادن به این ازدواج دل مرا شاد می کند. احمد با مسخرگی و خنده می گفت خانم بزرگ گفته می خواهی مرا دشمن شاد کنی در حالی که تمام خوشحالی من به خاطر دل احمد بود. از خواستگاری تا عروسی سه ماه طول کشید. قرار عروسی در روزهای نوروز گذاشته شد. به دستور خانم بزرگ جشن بسیار ساده و مختصری در منزل مادر فروغ برگزار کردند. به جز خواهرها و برادر بزرگ رضا و تعداد اندکی از اقوام فروغ و چند تن از دوستانش کس دیگری نبود.من هم به اجبار فقط یک ساعت در ان جشن شرکت کردم و به خانه برگشتم. خوضبختانه مادر رضا از دوستی من و فروغ بویی نبرده بود. با تمام این احوال با اخم و تخم و به اجبار تن به این وصلت داده بود. پر واضح بود که بیشترین حساسیت را روی رضا داشت. اگر چه جشن عروسی ان دو بسیار ساده و به یک میهمانی شبیه بود ولی از اینکه من و رضا خودمان به محضر رفته بودیم و بی هیچ سر و صدایی زندگی مان را شروع کردیم دوباره دلم گرفت. فروغ و احمد بعد از عروسی چند روزی به مشهد رفتند تا عروس خانم را به بقیه فامیل که در عوسی شرکت نداشتند معرفی کنند. خیلی دلم می خواست فروغ زودتر برگردد و شرح وقایع را از زبانش بشنوم ولی وقتی آن دو برگشتند من و رضا و امیر به اتفاق چند تن از دوستانمان به شمال رفته بودیم. به محض برگشتن از شمال برای رفتن به منزل آن دو آرام و قرار نداشتم. به محل کار احمد خبر دادم. هدیه ای مناسب خریدیم و یک شب برای شام به منزلشان رفتیم. اسباب و وسایل فروغ به آپارتمان احمد رونق بخشیده بود به خصوص که فروغ همه چیز را با سلیقه خودش خیلی اروپایی چیده بود. احمد مثل پروانه دور فروغ می چرخید و از شادی روی پایش بند نبود. فروغ مرتب با شوخی و خنده به رضا می گفت: این برادرت مثل خودت زن ذلیله.
شب خوشی بود آن قدر احمد پاک باطن و زلال بود که از ته دل از شادی اش شاد می شدم. به فروغ سفارش کردم از اول زیاد به مادر رضا میدان ندهد تا می تواند سعی کند دوری و دوستی را پیشه سازد. فروغ که بزرگ شده تهران بود و صد تا مثل من را درس می داد خندید و گفت: من خودم درسامو فوت آبم. طوری وانمود کردم که انگار با تو میانه خوبی ندارم تا اگر فهیمه در آینده حرفی راجع به دوستی ما زد خیال کنند بینمان شکراب شده.
با گذشت زمان فروغ با زبان چرب و نرم و لهجه شیرینش حسابی در خانواده رضا جا افتاد و آن طور که خودش می گفت همه را به راحتی سر انگشتش می چرخاند بدون انکه از خودش مایه بگذارد یا زیادی به انان رو بدهد. احمد هم مثل موم در دستانش نرم بود و در مقابل فروغ هیچ اراده ای از خودش نداشت. ان قدر به او علاقه مند شده بود که حتی موقع سرکار رفتن اگر مجبور نبود دلش نمی خواست از فروغ جدا بشود.این علاقه پس از سه ماه که فروغ حامله شد به اوج رسید. احمد تمام کارهای مربوط به منزل را با عشق و علاقه انجام می داد و گویی هرگز خسته نمی شد.مرتب چشم به دهان فروغ دوخته بود تا پی فرمانهای چپ و راستش بدود. خیلی خوشحال بودم حالا در تهران کسانی را داشتم که می توانستم روی انان حساب کنم به خصوص که هر دو مهربان و مهمان نواز بودند و از صمیم قلب به من و رضا و امیر عشق می ورزیدند. از زمانی که فروغ حامله شده بود بیشتر به او سرمی زدم . بیشتر صحبتهایمان حول محور رضا و احمد و خانواده شان دور می زد. فروغ از زبان مادر شوهرش شنیده بود که من و رضا مرتکب گناه شدیم و ازدواجمان اشکال شرعی دارد. حتی گفته بودند که به امید روزی هستند که رضا مرا طلاق دهد. فروغ طبق قراری که با هم داشتیم در مقابل این حرف و حدیثها رفتاری بی تفاوت از خودش نشان می داد تا آنها آزادانه حرف دلشان را در حضور او بزنند. این طوری من بهتر در جریان همه چیز قرار می گرفتم.به احمد هم سفارش کرده بودم به هیچ وجه حساسیتی در این گونه موارد از خودش نشان ندهد تا بدین وسیله وجهه خودش را در خانواده خراب نکند.
ده سال از اقامتم در تهران بزرگ می گذشت. خیابانها را یاد گرفته و به خوبی رانندگی می کردم. همه اینها را مدیون همکاری و مساعدت رضا بودم احساس می کردم مرا طوری پرورش می دهد تا بتوانم روی پای خودم باشم و از این بابت همیشه تحسینم می کرد. امیر روز به روز قد می کشید و زیباتر می شد. وقتی در کلاس دوم دبستان درس می خواند به مرد کوچکی می مانست که قادر به انجام کارهای بزرگ بود. برایم خرید می کرد حتی در نظافت خانه یاری ام می داد. گاهی چهار پایه ای زیر پایش می گذاشت و با دستهای کوچکش برایم ظرف می شست. دیوانه وار دوستش داشتم و به ان همه عقل و درایتش افتخار می کردم. او هم عاشق من و پدرش بود و رفتار صمیمانه ای با ما داشت. سه سال بعد درست زمانی که امیر در کلاس اول راهنمایی ثبت نام می کردم و فروغ پسری دو ساله داشت مهری پس از سالها زندگی مشترک از همسرش جدا شد. وقتی خبر طلاقش را تلفنی به اطلاع من رساند باورم نمی شد. با اصرار از او خواستم مدتی به تهران بیاید قبول کرد و قول داد تا آخر هفته ترتیب مسافرتش را به تهران بدهد. خیلی از مهری تعجب می کردم در طول این سالها در حالی که مرتب با هم د تماس بودیم هیچ گاه نشنیدم بگوید در زندگی زناشوی اش به مرحله ای رسیده که مجبور است طلاق بگیرد. زیاد صحبت نمی کرد اگر هم سخنی می گفت شوخی و جدی اش را نمی شد از هم تشخیص داد. به راستی که گردش روزگار چه بازیهایی دارد. تا روز آمدن مهری حال و روزم را نمی فهمیدم. رضا هم از شادی ام شاد و اندوهم غمگین می شد. یک شب پیش از آمدنش کلیه مواد غذایی لازم را خریداری کرده و یخچالم را پر کردم. از آنجایی که زیاد مرخصی نمی رفتم به راحتی یک هفته مرخصی گرفتم تا در خدمت مهری باشم. برخلاف تصورم او تنها و بدون پسرش آمد. به ظاهر شاد و سرحال به نظر می رسید. رضا اسقبال گرمی از او به عمل آورد.اتاق امیر را از قبل برایش آماده کرده بودم.امیر که پسر عاقل و فهمیده ای بود با کمال میل پذیرفت که تا روز اقامت مهری در اتاق ما بخوابد. شب ورود مهری را هیچ وقت فراموش نمی کنم. خودم پشت فرمان اتومبیل نشستم و به اتفاق امیر به فرودگاه رفتیم. دلم می خواست مهارتم را در رانندگی به او نشان بدهم. امیر چنان برخورد صمیمانه ای با مهری داشت که انگار سالهای سال با او آشنا بوده حتی بیشتر از من اظهار خوشحالی می کرد. درست مثل پدرش عاشق میهمان بود. میز شام کامل و زیبایی برایش چیدم. راستی که چقدر با او احساس نزدیکی می کردم. حالا به خوبی می فهمیدم که دوست دوران کودکی چقدر با دوستان بعدی که انسان در زندگی پیدا می کند فرق دارد. رابطه عاطفی عمیقی بین من و مهری و رضا برقرار بود انگار از گوشت و خون هم بودیم و یکدیگر را به خوبی می فهیمدیم. مهری از خانه داری و حسن سلیقه ام تعجب کرده بود و مرتب دور و بر خانه را نگاه می کرد و می گفت: کی فکرش را می کرد آن طلعت مظلوم و دست و پا چلفتی که آن طور از شوهرش کتک می خورد به اینچنین خانمی مبدل شود.
رضا به دفاع از من گفت: زن من از همون اول با عرضه و لیاقت بود.
romangram.com | @romangram_com