#روز_قضاوت_پارت_210
- چقدر ساده ای رضا جان. ماه هیچ وقت زیر ابر پنهان نمی مونه . مادر تو یک بار فروغ و نادر را در منزل ما دیده. قاسم و فهیمه چی؟اونا رو چی می گی؟
- تو مادر منو نمی شناسی اگه ازش بپرسن دیروز چی خوردی یادش نیست. اون وقت از شش هفت سال پیش تا به حال یادش مونده؟ اونم فروغ که هر روز خودشو به یک رنگی در می آره. قاسم هم با من. خودم ازش می خوام به زنش بگه جلوی زبونشو نگه داره تا اینها برن سر خونه و زندگی شون. بعدشم خدا بزرگه.
- حالا نه به باره نه به داره. بذار ببینم نظر فروغ چیه؟ شاید راضی نباشه.
پس از نیم ساعت سر و کله فروغ و احمد پیدا شد. احمد ان قدر بشاش و سرحال بود که حساب نداشت. بعدازظهر بود که به خانه برگشتیم. رضا، فروغ را تا دم منزلشان رساند. می دانستم این کار را به خاطر احمد می کند تا ان دو مدت زمان بیشتری با هم باشند. پس از پیاده شدن فروغ، رضا به شوخی از احمد پرسید : خوب شاداماد حرفاتو باهاش زدی یا نه؟
احمد که حسابی جا خورده بود با لکنت زبان گفت: حرف چی؟
- حرف ازدواج دیگه.
- یک اشاره ای کردم.. اونم ماشالله زرنگه ..زود منظورمو فهمید و گفت برو پسر جان..من یک سال از تو بزرگترم.این همه دختر توی تهرون ریخته . با اون مامان بد اخلاقت مگه خل شدی بیای منو بگیری. منم گفتم من به مامانم کاری ندارم. اصل داداشمه که جای پدرمه.
رضا خندید و گفت: خوب بارک الله. پس خودت تنهایی رفتی خواستگاری؟
احمد از خجالت سرش را پایین انداخت و با دستپاچگی جواب داد: نه اصل کار شمایید و زن داداشم. هر چی بگید من روی حرفتون هیچ حرفی نمی زنم. تازه فروغ خانم آخر سر گفتباید فکراشو بکنه.
romangram.com | @romangram_com