#روز_قضاوت_پارت_209
روزهای اول بچه ها غریبی می کردند و با کنجکاوی به همه چیز خیره می شدند. اما سه چهار روز بعد آن قدر شیطنتشان گل کرد که حریفشان نمی شدم.تنها نگرانی ام فروغ بود که گاهی سر زده می آمد . تصمیم گرفتم حقیقت را به او بگویم . دیگر نادر در زندگی او نبود که نگران آبروی رضا باشم. رد ضمن اینکه روابطم با او خیلی صمیمانه تر از سالهای پیش شده بود.
یک هفته از آمدن بچه ها می گذشت ربابه آن قدر کمکم می کرد که حد نداشت. چقدر آرزو داشتم همیشه در کنارم باشد. این مدت برایم حکم یک مادر را پیدا کرده بود. سعید و حمید بر خلاف امیر بیش از حد خرابکار و شیطان بودند. می ترسیدم امیر هم از آن دو یاد بگیرد با وجود همه کارهای ناشایستی که گاهی انجام می دادند هرگز ندیدم رضا حتی اخمی به آن دو بکند. هر وقت می خواست جلوی شرارتهایشان را بگیرد امیر را خطاب قرار می داد. چقدر شریف بود این مرد. اقامتشان در تهران ده روز به طول انجامید. شبها کنارشان می خوابیدم و با صحبتهای شیرین و قصه های کودکانه سرشان را گرم می کردم . بعدازظهرها هم به باغ وحش یا شهربازی می رفتیم. دلم می خواست بچه هایم دلی از عزا در بیاورند و چند صباحی خوش باشند. چندبار به زور زیر زبان سعید را کشیدم تا بدانم در خانه با نامادری چه روزگاری داشتند اما انگار جواد ترسانده بودشان. به هر حال انچه از حرفهایشان فهمیدم این بود که زن بابا اگر چه خودش دست به رویشان دراز نمی کرد ولی با بدگوییهایش موجب می شد تا جواد خودش آنها را تنبیه کند. خوب انصافا نگهداری از ان دو کار ساده ای نبود. بیچاره خانم جان حالا می فهمیدم چه سختیهایی کشیدند تا آن دو را به این قد و بالا رساندند.هر چه بود گذشت. آقا جان اصرار داشتند زودتر راهی شان کنم تا جواد بار دیگر مخالفتی برای فرستادنشان نکند. یک چمدان اسباب بازی و لباس و لوازم تحریر برایشان خریدم. امیر از شب قبل از رفتنشان دمغ بود و اصرار می کرد دست کم یک کدامشان نزد ما بماند. با تمام عشق که امیر به آن دو تا داشت متاسفانه سعید و حمید به او حسودی می کردند و به اندازه امیر محبت به خرج نمی دادند. جدا شدن از ربابه و بچه ها برایم خیلی غم انگیز بود بچه ها هم دلشان نمی خواست به مشهد برگردند. زندگی در تهران بزرگ در دنیای تازه ای را به رویشان گشوده بود. به خوبی می فهمیدم که از برگشتن به منزل پدرشان اکراه دارند. در منزل آقاجان نیز آزادی عمل نداشتندو احت نبودند. خیلی دلم برایشان می سوخت. موقع خداحافظی سعی کردم احساسم را پنهان کنم تا بیشتر موجب ناراحتی شان نشوم. حمید دستهای کوچکش را دور گردنم حلقه کرد و گفت: مامان چرا ما مثل امیر نمی تونیم همیشه با تو باشیم؟
جگرم می سوخت. گفتم: ان شاالله وقتی بزرگ تر شدید شما هم می توانید برای همیشه کنارم باشید و کسی نمی تواند مانع تان شود.
ان قدر در ایستگاه راه آهن برایشان دست تکان دادم تا از تیررس نگاهم دور شدند. تا رسیدن به خانه امیر ساکت بود و حرف نمی زد. من هم بغض آلود و غم زده به آسفالت خیابان چشم دوخته بودم. تنها رضا بود که با حرفهای امیدوار کننده اش از بار اندوهم می کاست و اصرار می کرد تا تلاشم را بکنم و بچه ها را برای همیشه به تهران بیاورم تا از امکانات بهتری برخوردار شوند. چه دلی داشت این مرد و چقدر انسان بود. از ابتدای ازدواجم تا به حال همیشه سنگ صبورم بود. هر وقت به او فکر می کردم و اینکه او را در کنارم دارم تمام غمهایم رنگ می باختند. سالهای سخت جنگ ایران و عراق بود. دیگر به شنیدن آژیر و پناه گرفتن در پناهگاهها چه در منزل و چه در اداره عادت کرده بودیم اما من زندگی بی دغدغه و آرامی داشتم. امیر روز به روز بزرگ تر و زیباتر می شد و به همت پدرش در بسیاری از ورزشها مهارت پیدا کرده بود. رضا الگوی خیلی خوبی برای پسرش بود. سالم، ورزشکار ، با ایمان و درستکار، خوش خلق و صبور.هر چه می گذشت امیر بیشتر شبیه رضا میشد. اندام عضلانی و پیچیده اش، آرامش و خونسردیش، سلوک و سازشش با محیط و مردم دور و برش، حتی نحوه خوردن و خوابیدنش. گاهی وقتها با پوشیدن پیراهن مردانه ، شلوار و کمربند و کفشهای واکس خورده مشکی گویی پدرش بود در قالبی کوچک تر.دلم نمی خواست بین بچه هایم فرق بگذارم اما دست خودم نبود. امیر برایم چیز دیگری بود. با وجود سن کمش ان قدر خوب درکم می کرد که گاهی باور نمی کردم که فقط هشت سال از عمرش می گذرد. درست مثل خود رضا بود. به تازگی نماز خواندن را هم یاد گرفته بود و با پدرش به نماز می ایستاد، حتی التماس می کرد برای نماز صبح بیدارش کنم ولی دلن نمی امد و هر بار با بهانه ای سرش را گرم می کردم. روزها و هفته ها و ماهها تند تند از پی هم می گذشت. احمد کار بهتری پیدا کرد و توانست خانه ای کوچک اجاره کند. پسر صرفه جویی بود و با پول خوبی که اندوخته بود برایش مقداری اسباب و وسایل خریدم و به سلیقه خودم به خانه اش سر و سامان دادم. رضا گاهی تنها به مشهد می رفت و با خریدن هدیه سعی می کرد دل مادرش را نرم کند. هیچ وقت نمی پرسیدم چه می گوید و چه می شنود. این طوری اعصابم راحت تر بود. همین که مزاحم زندگی ام نبودند خدا را شکر می کردم. یکی دوبار احمد با گوشه و کنایه به ما حالی کرد که آمادگی ازدواج پیدا کرده. می خواست برایش آستین بالا بزنیم و دختر مناسبی را پیدا کنیم. می دانستیم که همچنان دل در گروی عشق فروغ دارد ولی حوصله دردسر نداشتم. بدون ان حرفها هم خانواده رضا دشمن خونی ام بودند. یک روز تعطیل قرار بود با رضا و امیر و احمد برای خوردن ناهار به رستورانی در خارج شهر برویم که فروغ پس از مدتها تلفنی خبر داد برای ناهار به منزلمان می آید. احمد از خوشحالی دست و پایش را گم کرده بود و مرتب دور خودش می چرخید. به رضا گفتم: حالا چه کار کنیم؟ می خوای غذا از بیرون بگیریم و در خانه بمانیم؟
رضا که عاشق طبیعت و هوای آزاد بود مخالفت کرد و گفت: چرا؟ می تونیم فروغ را هم با خودمان ببریم. برایم فرقی نداشت ولی چون مدتها بود او را ندیده بودم دلم می خواست فرصت بیشتری برای صحبت کردن با او داشته باشم. به محض امدن فروغ رنگ از رخسار احمد پرید. مرتب از من می پرسید که سر و وضعش خوب است یا نه؟
فروغ مثل همیشه آراسته و مرتب خوشبو وارد شد. مدتی یکدیگر را در آغوش گرفتیم. امیر که بچه گرم و گیرا و با اعتماد به نفسی بود جلو دوید و دست در گردن فروغ انداخت و گفت: خاله خیلی بی معرفتی. می دونی چند وقته خونه ما نیومدی؟
فروغ باعلاقه او را در آغوشش گرفت و گفت: اگه بدونی برایت چی آوردم. و بسته ای بزرگ مداد رنگی از کیفش بیرون آورد و به او داد. تازه متوجه احمد شده بود.مودبانه با او احوالپرسی کرد و طبق معمول کمی سر به سرش گذاشت. آن روز خیلی به همه ما خوش گذشت. احمد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت. پس از ناهار پیشنهاد کرد در فضای سبز اطراف رستوران قدم بزنیم. می دانستم دلش می خواهد با فروغ تنها باشد. به بهانه چای بعد از ناهار به آن دو گفتم خودشان به تنهایی بروند. امیر هم به اصرار همراهشان رفت. من و رضا تنها شدیم. یک فنجان چای برای او و یکی برای خودم ریختم. همان طور که حرکت دستهایم را تعقیب می کرد گفت: می دونی طلعت فکر می کنم اگر فروغ موافق باشد می توانیم ترتیب ازدواجشان را بدهیم. آن دو زوج خوبی می شوند. احمد پسر ساده دل و نجیبی است. فروغ را هم که سالهاست می شناسیم . دختر بی غل و غش و بی شیله پیله ای است. تازه این کار ثواب هم دارد هم فروغ از سرگردانی نجات پیدا می کنه هم احمد همسر دلخواهش را به دست می آورد. هر دو کار می کنند و می توانند زندگی راحتی را تشکیل بدهند. با نگرانی نگاهش کردم و گفتم: رضا جان مادر تو تمام کینه و عداوتش با من به خاطر ازدواج سابقم بوده و اینکه شوهر داشتم و تو پسر خانه بودی. حالا همین کار را برای پسر دیگرش بکنیم..به خدا می ترسم.
رضا لبخندی زد و گفت: جز من و تو کسی خبر نداره فروغ شوهر داشته می تونیم به کسی نگیم. تازه این طوری آبروی فروغ را هم حفظ کردیم.
romangram.com | @romangram_com