#روز_قضاوت_پارت_208
انگار دنیا را بهش داده بودند با همان لحن عامیانه همیشگی اش خندید و گفت: اختیار دارید ما که کاری نکردیم. خوب کجا هستی؟ آمدی مشهد؟
چه قدر بی ظرفیت و بی جنبه بود از لحن خودمانی صحبت کردنش حرصم گرفت. دلم می خواست جواب دندان شکنی به او بدهم ولی آرام گفتم: نه تهرانم می خواستم خواهش کنم اگر اجازه بدهید چند روزی بچه ها بیایند تهران آب و هوا عوض کنند.
ناگهان صدایش تغییر کرد. بادی به گلو انداخت و گفت: تهران چه خبره؟ بیایند چه کار؟
- خوب تعطیلاتشان است هم خستگی در می کنند و هم ...
نگذاشت حرفم تمام شود و گفت: خودت برشان می گردانی؟
- خوب آره تنها که ولشان نمی کنم.
- پس فقط یک هفته...فهمیدی؟
آن قدر خوشحال شدم که دیگر به حرفهایش گوش ندادم فقط گفتم: باشه باشه پس ببریدشان منزل آقا جانم تا ترتیب آمدنشان را بدهم. من دو روز دیگر به منز آقاجانم تلفن می کنم. احساس می کردم هنوز مردد است به همین خاطر عجولانه تشکر و خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتم. با شناختی که از او داشتم مطمئن نبودم به قولش وفا کند هر آن امکان داشت تغییر عقیده بدهد. فدای همان روز خانم جان به خانه مان تلفن کرد و گفت: جواد اقا بچه ها را تحویل داده کلی هم سفارش کرده که اگر یک مو از سرشان کم شود چنین و چنان. اهمیت ندادم. قرار شد با ربابه بچه ها را راهی کنند. چقدر خوشحال شدم با وجود ربابه دیگر هیچ مشکلی نداشتم. امیر برای آمدن برادرهایش دقیقه شماری می کرد. به تمام دوستان همسن و سالش خبر داده و همگی خودشان را برای بازیهای دسته جمعی آماده کرده بودند. بچه ها را بعدازظهر پنجشنبه با قطار راهی کردند. دلم نمی خواست روز ورودشان سرکار باشم. جمعه صبح به اتفاق رضا و امیر به ایستگاه راه آهن رفتیم. رضا دو شاخه گل رز بلند به امیر داد تا به هر کدام از برادرهایش بدهد. وقتی ربابه را بین جمعیت دیدم باور نمی شد که دو پسر قد بلند و لاغر اندامی که در پی اش حرکت می کنند بچه های من باشند.چقدر بزرگ شده بودند.سعید ابتدایی را تمام کرده و طبق نظام جدید به اول راهنمایی می رفت. حمید یک سال از او عقب تر بود. هر دو مثل خودم سبزه و لاغر بودند. هر چه امیر با آن دو خودمانی و صمیمی برخورد کرد برعکس آن دو با خجالت و رودربایستی زیاد با او روبه رو شدند. رضا از همان ابتدا طوری رفتار کرد که آن دو کمتر احساس غریبی بکنند. با حرفهای بامزه و خنده داری که می زد در حالی که دستهایش را روی شانه آن دو حلقه کرده بود تبسم را وری لبهایشان نشاند. ربابه مدتی در آغوشم گریست. همگی خوشحال و خندان به خانه برگشتیم. امیر برای بردن آن دو به اتاقش آن قدر عجله داشت که مهلت نمی داد چیزی برای خوردن بیاورم. بیچاره ربابه هنوز از گرد راه نرسیده به آشپزخانه رفت و گفت: برو مادر برو با بچه هایت کیف کن و سیر ببینشان. هرکاری داری من برایت می کنم. رضابه زور او را نشاند و گفت: تا روزی که اینجا هستید مهمان عزیز مایید و باید حسابی استراحت کنید.
ربابه با تحسین نگاهش کرد و با همان لهجه شیرین روستای اش گفت: اگه مو کار نکنم می میرم. روز که وقت استراحت نیست.
romangram.com | @romangram_com