#روز_قضاوت_پارت_207
خیلی دلم برایش سوخت. با عشقی که به بچه ها داشت خیلی حیف بود که روزهای جوانی اش را از دست بدهد و در حسرت بچه دار شدن بسوزد. هیچ راهی به نظرم نمی رسید جز اینکه وادارش کنم به نظر یک دکتر اکتفا نکند. می دانستم روابطش با شوهرش خوب است و مشکلی جز این نداشتند.
فصل 25
یک سال و نیم بعد درست زمانی که امیر را در مدرسه ابتدایی ثبت نام کردم نادر و فروغ از هم جدا شدند. خدا می داند چقدر من و رضا غصه خوردیم. آن دو دوستان بسیا خوبی برایمان بودند. اگر چه رضا روابطش را در اداره با نادر حفظ کرد و من نیز فروغ مرتب می دیدم ولی دیگر دوره های دوستانه مان برپا نشد و دوستان مشترکمان نیز با جدا شدن آن دو پراکنده شدند. فروغ پدر نداشت و مادرش در یکی از محله های جنوب شهر تهران زندگی می کرد. فقط یک خواهر داشت که ازدواج کرده و در اراک به سر می برد. بعد از طلاق به خانه مادرش بازگشت. پس از مدتی کار نیمه وقتی پیدا کرد و با دوستان جدیدی آشنا شد و دیگر مثل گذشته زیاد به خانه ما نمی امد اما روابطمان همچنان صمیمانه بود. با رفتن امیر به مدرسه مشکلاتم بیشتر شده بود. هم باید به درس و مشقش می رسیدم هم مجبور بودم صبحانه و ناهارش را آماده بگذارم تا خودش به تنهایی بخورد. خوشبختانه مدرسه اش به خانه خیلی نزدیک بود و فاصله چندانی نداشت. طفلک خودش می رفت و می آمد. همین باعث شده بود نسبت به همسالانش خیلی باعرضه تر و مستقل تر تربیت شود. همیشه نگران بودم که موقع گم کردن غذا خودش را بسوزاند یا پیچ گاز را باز بگذارد ولی آن قدر عاقل ئو فهمیده بود که حتی وقتی خودم منزل بودم از گاز خبر می گرفت یا خبر می داد که کتری جوش امده و یا غذا سر رفته. بسیار کنجکاو و باهوش بود. یک بار از من پرسید: مامان چرا برادرهای من با ما زندگی نمی کنند.
برایش شرح دادم رضا پدرشان نیست و من از در آنان جدا شده ام. صورت زیبایش غمگین شد. چند دقیقه ای در فکر فرو رفت و گفت: یعنی ممکنه از بابای من هم جدا بشی و از این خونه بری؟
محکم در آغوشش گرفتم. چقدر حساس بود. موهای نرم و خوش حالتش را بوسیدم و گفتم: نه عزیز دلم هرگز. من و بابا خیلی همدیگر را دوست داریم. چرا جدا شویم. من پدر اونا را دوست نداشتم. وقتی برای رضا تعریف کردم به فکر فرو رفت و گفت: طفلک...
این یک کلمه را هزار جور برای خودم معنا کردم ولی هیچ حرفی نزدم.آن سال به خاطر امیر با همکاری صاحبخانه تلفن کشیدیم. چقدر خوشحال شدم اگر چه در ادراه مرتب تلفن زیر دستم بود ولی این خیلی فرق می کرد. اول به مهری زنگ زدم که از مدتها قبل تلفن داشت و بعد به خانم جان.چقدر خوشحال شدم وقتی شنیدم بچه ها یک هفته ای کیف و کتابشان را به منزل آقا جان آورده و انجا مانده اند. با هردو تایشان صحبت کردم. امیر هم گوشی را گرفت و حال تک تکشان را پرسید. یک شب جمعه طبق معمول احمد منزل ما بود.شام خوشمزه ای پختم و همگی دور هم جمع بودیم. نمی دانم چه شد که صحبت به فروغ و نادر کشیده شد.پس از شش ماه که از جدایی ان دو می گذشت تازه احمد خبردار شد که فروغ طلاق گرفته. به وضوح برق شادی را در چشمانش دیدم.رضا نیز متوجه کشش احمد به فروغ شده بود. آخر او نخستین دختری بود که احمد دیده و با او همکلام شده بود مطمئن بودم اهل پیدا کردن دوستدختر و این حرفها نیست. در واقع روی این کارها را نداشت. از آن روز به بعد احمد مرتب به منزلمان می آمد بدون انکه صحبتی بکند ساعتها می نشست و سرش را با امیر گرم می کرد. حس می کردم به عشق دیدن فروغ می اید ولی از بخت بدش مدتها بود که فروغ ان طرفها آفتابی نشده بود.با شناختی که از فروغ داشتم مطمئن بودم که احمد نظرش را جلب نمی کند.او کجا و احمد چشم و گوش بسته کجا؟ با گرفتن مدرک دیپلم که آن روزها ارزشش بیشتر از لیسانس حالا بود به سمت رییس قسمت ارتقا پیدا کردم و سرپرستی پنج خانم ماشین نویس را به عهده گرفتم.سابقه کاری ام در اداره درخشان بود.حجابم را به شکلی پسندیده و معقول رعایت می کردم. به موقع در اداره حاضر می شدم و خیلی به ندرت تاخیر و یا غیبت داشتم.از مرخصیهایم نیز زیاد استفاده نمی کردم به همین دلایل از طرف روسای اداره مورد تشویق قرار می گرفتم و به عنوان کارمند نمونه مورد احترام بودم.
تابستان بود که در یکی از تماسهای تلفنی ا به خانم جان اصرار کردم به تهران بیاید تا به اتفاق چند روزی به شمال برویم اما آقا جان راضی نمی شدند.مدتی بود بیماری آسمشان عود کرده بود و حال و روز مساعدی نداشتند. یک روز که با رضا در خانه تنها بودم صحبت بچه ها پیش آمد و بی اختیار زدم زیر گریه.رضا پیشنهاد کرد اگر راضی هستم با جواد صحبت کند شاید بتواند رضایت او را برای فرستادن بچههایم به تهران بگیرد.دلم خیلی برای ان طفلهای معصوم می سوخت.هیچ تفریحی نداشتند و مرتب مثل کولیها از این خانه به آن خانه کوچ می کردند. وقتی میدیدم امیر علاوه بر کلاس شنا سینما و رستوران می رود و دست کم سالی دو بار به شمال می رود در حالی که آن دو طفل بی گناه نمی دانستند دریا چه شکلی است دلم کباب می شد.صلاح ندیدم رضا با جواد هم صحبت شود. می دانستم جواد از او تنفر دارد. به وسیله آقا جان تلفن محل کار جواد را پیدا کردم. یک روز با دست و پای لرزان به او زنگ زدم. باور نمی کرد من باشم. دست و پایش را حسابی گم کرده بود و با لکنت زبان حرف می زد. حس می کردم عوضی حالیش شده. بدون شک گمان می کرد از کرده ام پشیمان شده ام و قصد برگشتن دارم. شاید هم این تصور من بود چون بعد از اینکه خودم را معرفی کردم گفت: به به طلعت خانم، چه عجب یادی از ما کردی. آخرش دلت تنگ شد؟
باید سعی می کردم دلش را نرم کنم تا مخالفتی برای فرستادن بچه ها نکند. به همین دلیل با لحنی مهربان جواب دادم: راستش می خواستم تشکر کنم از اینکه این مدت زحمت بچه ها به گردن شما افتاده به خصوص از همسرتان که با آنها خوش رفتار بوده.
romangram.com | @romangram_com