#روز_قضاوت_پارت_206

- عادت مردم مشهد این طوریه. خانمهای ازدواج کرده زیاد با جنس مخالف گرم نمی گیرند.

می دونستم فروغ دختر شاد و شنگولیه و هیچ گونه غرضی در اعمال و رفتارش نیست.به هر حال از آن روز به بعد دیگر ندیدم احمد مثل گذشته با فروغ گرم و گیرا رفتار کند.پس از گذشت یک ماه رضا توانست کاری برای احمد در یک شرکت خصوصی دست و پا کند. خوشبختانه ساختمان شرکت بزرگ بود و اتاقی جهت سکونت به او داده شد. این طوری پول ایاب و ذهاب هم نمی داد. بیشتر جمعه ها از احمد خواهش می کردم برای ناهار و شام به منزلمان بیاید به خصوص که امیر علاقه زیادی به عمویش پیدا کرده بود.

احمد پسر پاک و نجیبی بودو درست مثل رضا نمازخوان و با خدا. به من خیلی علاقه داشت و دلش می خواست در جریان همه کارهایش قرار بگیرم. حتی لباسش را با سلیقه من می خرید. احساس می کردم آرزو دارد همسری داشته باشد و زندگی مثل زندگی برادرش. همیشه از سلیقه و طرز خانه داری من تعریف می کرد. چندبار گفته بود اگر بخواهد ازدواج کند دلش می خواهد همسر آینده اش را من انتخاب کنم. پس از گذشت چند ماه چنان صمیمیتی با من پیدا کرده بود که حتی از مادرش در حضور من بدگویی می کرد: نمی دونید زن دادش، چقدر مرا تحت فشار قرار داده بود. اگر می خواستم آب بخورم باید از او اجازه می گرفتم. بس که مثل بچه های دوساله با من رفتار کرده همیشه احساس می کنم آدم بی عرضه و کم رویی تربیت شدم. به خاطر همین بود که تصمیم گرفتم بیام پیش داداش رضا. یعنی خود داداش از من خواست بیام تهران. می گفت اگه کنار مادر باشی هیچی نمی شی. چون اون این اجازه را به تو نمی ده. از وقتی آمدم تهران تازه می فهمم که دارم مثل آدما زندگی می کنم.

دلم خیلی برایش می سوخت حتی بچه های کوچک تهرانی از او زبل تر و زرنگ تر بودند. آمدن او به تهران نه تنها برای خودش بلکه برای ما هم مفید بود. همیشه آماده بود هرگونه خدمتی که به او محول می کنم را انجام دهد. به خاطر رضا بیشتر خوشحال بودم. حالا دیگر در این شهر غریب کسی را داشت که دلسوزش باشد و قدمی برایش بردارد. کار احمد در شرکت نیمه وقت بود و بعدازظهرها کاری نداشت. گاهی امیر را به پارک یا سینما می برد، گاهی ماشینمان را برای تعمیر یا سرویس به تعمیرگاه می برد. بعضی وقتها حتی خرید خانه را هم انجام می داد. خلاصه خیلی به دردمان می خورد. من هم مثل یک خواهر برایش دل می سوزاندمو چشم و گوشش را باز می کردم که خدای ناخواسته گرفتار دوستان ناباب نشود. تشویقش کردم حساب پس اندازی باز کند تا پول زحمت کشیده اش هدر نرود.گاهی برایش ناهار می پختم و به شرکت می بردم.گاه گداری به زندگی اش سر وسامانی می دادم و وسایل راحتی اش را فراهم می کردم. زندگی ام بی نقص و بدون هیچ مشکلی پیش می رفت. یک سال به همین منوال گذشت.طی این مدت یک بار دیگر به مشهد رفتم ولی بازهم موفق به دیدار بچه ها نشدم. مدتی بعد یک روز فروغ پژمرده و غمگین به منزلمان آمد و گفت که می خواهد با من حرف بزند . به آشپزخانه رفتم و برایش قهوه ای که دوست داشت درست کردم. زیر سیگار را نیز آوردم و روبه روی هم نشستیم. خیلی نگران شده بودم. نمی دانستم موضوع چیست.تا اینکه فروغ شروع بع صحبت کرد.

- طلعت جان دیگه باید از بچه دار شدن قطع امید کنم. من احمقو بگو این همه سال هر ماه فکر می کردم حامله می شوم.

- مگه چی شده؟ توکه گفتی دکتر از هر جهت به سلامت تو اطمینان داره؟

- مسئله من نیست. مسئله نادره.

- چطور تا حالا نفهمیدید؟

- آخه حاضر نمی شد بیاد دکتر.می گفت خاطرت جمع باشه من سالم سالمم. تا ایمکه دکتر با اطمینان به من گفت که مشکل از من نیست و مربوط به شوهرته. با هر زبونی که بود راضی اش کردم بره آزمایش بده. دیروز جواب را بردیم پیش دکتر. بقیه اش هم که معلومه. دکتر گفت متاسفانه نادر قارد به ساختن نطفه نیست.

romangram.com | @romangram_com