#روز_قضاوت_پارت_204

جواد هم حال خوشی نداشت. در حالی که صدایش می لرزید خداحافظی کرد و رفت. اعصابم آن قدر متشنج بود که دادی بر سر سعید کشیده و گفتم: مگه مرض داشتی گفتی مامانم اومده. سعید هاج و واج نگاهم می کرد. خانم جان با عصبانیت رو به من کرد و گفت : حالا زورت به این بچه رسیده...اون چه گناهی داره؟ خدا را شکر که اقا جان منزل نبودند. شاید جواد آقادر حضور آقا جانت جرات حرف زدن پیدا نمی کرد.آن روز نیز گذشت. خانم جان پیله کرده بود که چرا با اقوام شوهرت رفت و امد نمیکنی . آخرش ناچار شدم بگویم رضا با انها مراوده ندارد و با هم قهرند. یک هفته مرخصی ام تمام شد و به تهران برگشتم. رضا استقبال گرمی از من و امیر به عمل آورد و باز هم ساعتهای خوش و فراموش نشدنی با هم داشتیم. جریان جواد را مو به مو برایش گفتم. تنها حرفی که زد این بود که ان شاالله زندگی خوبی داشته باشد و ما را حلال کند.حرصم گرفته بود. بیشتر دلم می خواست بد و بیراه و فحشی نثارش کند اما او چنین نبود. صبور و خوش قلب با دلی به وسعت دریا.

یکی دو هفته بعد که به خانم جان تلفن کردم تا احوالی از آن دو و بچه ها بپرسم با کمال تاسف شنیدم که جواد بچه ها را به منزل خودش برده . هرچه آقا جان سعی کرده مانعش شود تهدیدشان کرده که اگر اجازه ندهند به قانون متوسل خواهد شد.دلم آتش گرفت حالا چه به روز بچه هایم می امد. سعید باید خودش را برای سال دوم دبستان آماده می کرد. با وجود مادر ناتنی که خودش بچه کوچک داشت چه روزگاری پیدا می کردند. چند هفته ای حال و روزم را نمی فهمیدم و مرتب با مشهد در تماس بودم. آقاجان معتقد بودند جواد مرد لجباز و کینه توزی است چون مرا دیده داغ دلش تازه شده و خواسته بدین وسیله تلافی کند. عقیده داشتند که به زودی از نگهداری آنها خسته می شود و خودش برشان می گرداند. گرفتاریهای زندگی و مشغله اداره سرم را گرم کرده و کم کم وضعیت موجود را پذیرفتم. چند ماهی به همین منوال گذشت تا زمستان از راه رسید. راهپیماییهای مردم همچنان ادامه داشت.رژیم شاه با همه تلاشی که کرد کاری از پیش نبرد. انقلاب در شرف پیروزی بود. عاقبت در بیست و دوم سال 1357 که حکومت خاندان پهلوی برای همیشه جای خودش را به حکومت مردمی و اسلامی داد. شهر یکپارچه شور و شادی بود. مردم در کوچه و خیابانها به یکدیگر شیرینی و شکلات تعارف می کردند. رضا خوشحال و شادمان چند شاخه گل به برف پاک کن ماشینش رده بود. به اتفاق من و امیر برای تماشای شادی مردم به دور زدن در خیابانهای تهران پرداختیم. اوضاغ اداره به کلی به هم ریخته بود بسیاری از روسای قدیم از کار برکنار شدند و تنها کسانی باقی ماندند که پرونده اعمالشان سپید بود و در هیچ زد و بندی دخالت نداشتند.مهندس کمالی که یکی از مدیران عالی رتبه اداره بود مدتی مورد بازجویی و استنطاق قرار گرفت. همه کارمندان اداره نگرانش بودند. هر کسی به نوعی مدیون الطاف بی شمار او بود. اما از آنجایی که هیچ مورد منفی در پرونده اش وجود نداشت دوباره به اداره بازگشت. تعطیلات عید از راه رسید. دومین روز سال نو با فروغ و نادر و چند تن از دوستانمان به یک سفر دسته جمعی به شمال رفتیم.سفر خیلی خوبی بود. پنجم فروردین ماه به تهران بازگشتیم نهم فروردین ماه جشن سه سالگی امیر را در منزل خودمان برقرار کردیم.طبق معمول رضا یک دسته عکس از من و امیر در حالتهای مختلف گرفت که به آلبوم عکسهایمان اضافه کردیم. پس از تعطیلات نوروز بود. یک روز با خانمهای همکارم مشغول گفت و گو بودیم. یکی از خانمها برای خواندن مطلبی جالب مجله ای کیفش بیرون آورد از او خواهش کردم مجله را به من بدهد تا نگاهی به ان بیاندازم.آخر وقت اداری بود و بی کار بودم. ضمن ورق زدن آن مجله که زن روز نام داشت به صفحه ای به نام بر سر دوراهی برخوردم.چند خط از ماجرای داستان مربوط به این صفحه را خواندم. توجهم بیشتر جلب شد. به نظرم مجله خوبی آمد.سر راه همان شماره را خریدم و به خانه بردم تا در اوقات بیکاری مطالعه کنم. روزهای بعد پس از خواندن همه صفحه های ان از همه بیشتر از داستان بر سر دو راهی خوشم آمد. در واقع شرح سرگذشتهای حقیقی مردم بود که در زندگی خصوصی خود بر سر دو راهی مانده اند و نمی دانند چه باید بکنند. داستان خودشان را برای مجله می فرستادند و در شماره های آینده عوامل دست اندر کار مجله بهترین پاسخ را به کمک افراد ذی صلاح برایشان پیدا کرده و از طریق مجله چاپ می کردند. به این مجله علاقه مند شدم و هر هفته آن ا می خریدم. گاهی داستانهای بر سر دوراهی را برای رضا می خواندم یا تعریف می کردم. یکی از روزها ضمن خواندن یکی از همین داستانها رضا به فکر افتاد که ما هم داستان زندگی خودمان را برایشان بفرستیم گفت شاید حالا با وجود حکومت اسلامی و داشتن افراد مومن و با سوادی که در راس کارها بودند چاره ای برای مشکلمان پیدا شود. از طرفی خوشحال شدم و روزنه امیدی در قلبم باز شد از طرفی نگران بودم و فهمیدم که اگر رضا صحبتی نمی کند معنایش این نیست که این وضع را پذیرفته. به هر حال قبول کردم که در فرصتی مناسب داستان زندگی ام را به طور خلاصه بنویسم و برایشان پست کنم. نخستین ماه تابستان بود که قصه زندگی ام با نام مستعار به چاپ رسید. آن قدر خوشحال شدم که حد نداشت. قرارا بر این شد که پس از مشورت با مراجع ذی صلاح جواب مناسب از طریق همین مجله در شماره های بعدی داده شود. هر هفته رضا برای خریدن مجله بی تاب بود و جلوی دکه روزنامه فروشی پیاده می شد و شماره تازه را می خرید تا اینکه یک روز در کمال تاسف جواب مربوط به خودم را در ستون پاسخ به داستان بر سر دو راهی گناه که نام آن را خودشان انتخاب کرده بودند دیدم. جواب این بود. مشترک محترم و نویسنده عزیز داستان بر سر دو راهی گناه خانم طالع- س شما و همسرتان متاسفانه حرام ابدی هستید و هیچ راهی جز جدایی برایتان نیست. کلمه ها همچون پتکی بر سرم فرود می آمد. هیچ راهی برایتان نیست.هیچ راهی، هیچ. تصمیم گرفتم مجله را دور بیاندازم. خوشبختانه هفته شلوغ و پر تلاشی داشتیم و رضا به کلی مسئله مجله را فراموش کرده بود. هفته های بعد با خیال راحت مجله خریداری شده را در اختیارش قرار می دادم. روزها همچنان از پی هم می گذشت امتحان سال چهارم دبیرستان را نیز با موفقیت پشت سر گذاشتم دو سال دیگر موفق به اخذ دیپلم می شدم و این در موقعیت اداری ام خیلی تاثیر داشت. عجیب بود که رضا برخلاف دیگر مردان نه تنها هیچ گونه حساسیتی در این مورد نشان نمی داد بلکه با تشویقهایش دلگرمم می ساخت. این در حالی بود که خودش تا ششم ابتدایی بیشتر درس نخوانده و پست اداری اش نیز د مقایسه با من بسیار فرق می کرد.

فصل 24

تابستانی دیگر آغازشد. اگر چه سه سال بیشتر از عمر امیر نمی گذشت ولی بیش از حد عاقل و فهمیده به نظر می امد و این خصیصه با صورت زیبا و زبان شیرینش از او موجودی بسیار دوست داشتنی ساخته بود. تمام کاکنان مهدکودک او را می پرستیدند. نمی دانم چرا دلم می خواست موهایش را بلند نگه دارم شاید به دلیل نداشتن دختر یا شاید هم به خاطر اینکه حیفم می امد موهای به آن زیبایی را به دست قیچی بسپارم. هر چه بود با مد آن زمان مطابقت داشت. یک بار به خاطر داشتن تیپ استثنایی و چهره خاصی که داشت درخیابان از طرف دست اندر کاران سینما از ما دعوت کردند او را به استودیو برده و برای بازی در فیلم امیر را به آنان بسپاریم. رضا به شدت مخالفت کرد و صد البته که خود من هم تمایلی نداشتم و ترجیح دادم همان طور در دنیای شیرین کودکانه اش غرق باشد. رضاعاشقانه امیر را دوست داشت و همه فکر و ذکرش تعلیم و تربیت او بود. از هیچگونه خرجی برای پرورش هر چه بهتر او دریغ نمی کرد و این تنها روزنه امیدم بود. همیشه فکر می کردم هر چه امیر بزرگ تر بشود وابستگی رضا به او بیشتر خواهد شد و مسئله جدایی ما خود به خود رنگ خواهد باخت. آن قدر به رضا علاقه داشتم که با تمام وجود دلم می خواست فرزنددیگری از او داشته باشم. به خصوص که امیر را خیلی راحت بزرگ کردم.ولی رضا به شدت مراقب بود و این به من یادآوری می کرد که عهد و پیمان او با خدای خودش هنوز به قوت خویش باقی است. آن سال تصمیم گرفتیم به خانه بزرگ تری نقل مکان کنیم.آپارتمانی در بلوار الیزابت که به بلوار کشاورز تغییر نام یافته بود پیدا کردیم که از هر جهت راحت و مناسب بود. اگر چه اجاره اش کمی سنگین به نظر می آمد ولی مطمئن بودیم که از عهده اش بر می اییم و استطاعتش را داریم. در خانه جدید اتاقی را به امیر اختصاص دادم و با حوصله زیاد تزیینش کردم. اتاق خواب بزرگ تر را برای خودمان در نظر گرفته و طوری آن را دکور کردم که از هر جهت مطابق ذوق و سلیقه رضا باشد. به خاطر داشتن سالن بزرگ یک دست مبل و میز ناهار خوری به وسایلمان اضافه کردیم که همیشه آرزویش را داشتم. احساس می کردم خوشبخت ترین زن عالمم. شوهری مهربان ودرستکار ، فرزندی زیبا و سالم وضعیت مالی به نسبت خوب اما از آنجای که هیچ دلی در این دنیا بی غصه نیست ترس از آینده و عملی نمودن آنچه روزی رضا حرفش را زده بود همچون نیشتری قلبم را می خراشید و سعادتم را ضایع می کرد. اگ چه رضا دیگر در این باب سخنی نمی گفت و اشاره ای بدان نمی کرد آنچه از همه بیشتر آزارم می داد آوازه عشق شورانگیز ما بود که در همه اداره دهان به دهان گشته بود و به همین جهت مورد حسادت بسیاری از همکارانم بود. همه تصور می کردند من تنها زن روی زمین هستم که چیزی از خوشبختی کم ندارم و عاقبت به خیر شده ام.گاهی اوقات می پرسیدند چه کار کرده ام که تا این درجه مورد توجه و علاقه همسرم می باشم؟ هیچ کس فکرش را نمی توانست بکند که چقدر از عاقبتم می ترسم و با گذشت هر سال صدبار می میرم و زنده می شوم. بیشتر بعدازظهرها فروغ به منزلمان می آمد. حالا من هم پا به پای او سیگار می کشیدم ولی پنهان از رضا. به همین خاطر ناچار بودم پیش از آمدن او دست و صورتم را بشورم و لباسهایم را عوض کنم و پنجره ها را باز بگذارم چون به شدت از بوی سیگار بدش می آمد و حتی از دیدن زیر سیگاری حالت تهوع پیدا می کرد. گاهی به شوخی و خنده به فروغ می گفت: این قدر کاه دود نکن دختر. زن من مثل ماهی سفید می مونه آخرش تو ماهی دودیش می کنی. فروغ هم با لهجه زیبای تهرانی جواب می داد: آخ که تو چقدر زن ندیده ای.

رضا خیلی روی امیر حساس بود و همیشه او را از مجاورت با افراد سیگاری دور نگه می داشت. تابستان گذشت اواسط پاییز بود که خانم جان و آقاجان برای اولین بار پس از چهار سال که از ازدواجم می گذشت به تهران آمدند. از خوشحالی روی پا بند نبودم. با دیدن خانه خوب و اسباب و وسایل کامل و زندگی شیرینی که داشتیم خیالشان از هر حیث راحت شد. رضا هم برایشان سنگ تمام گذاشت.بیچاره آن قدر بی کس و تنها مانده بود که هر روز با ذوق و شوق از اداره به خانه می آمد. خود من هم سه روز از یک هفته ای که در منزل ما بودند مرخصی گرفتم تا بهتر اسباب پذیرایی از آنان را فراهم کنم. تازه می فهمیدم چقدر لازم بود رانندگی بلد باشم و مجبور نشوم هر روز تا بعدازظهر منتظر رضا بمانم تا آنها را در شهر بگردانیم. با خودم عهد کردم پس از رفتن آنان در نخستین فرصت در آموزشگاه رانندگی ثبت نام کنم. یک هفته اقامت خانم جان و آقا جان به سرعت سپری شد امیر تمام مدت مثل پروانه دورشان می چرخید و با لهجه شیرین تهرانی اش آن دو را شیفته خود کرده بود. جای سعید و حمید خیلی برایم خالی بود و از اینکه در این سفر همراه آنان نبودند رنج می کشیدم. خانم جان و اقاجان امیر را عادت داده بودند شبها کنارشان بخوابد و به قصه های شیرین خانم جان گوش کند. ماتم داشتم پس از رفتن آن دو چطور سر گرمش کنم. خیلی از حضور آنان در منزلمان لذت می برد.روزهای خوش دور هم بودن به پایان رسید.روز آخر چمدانشان رامرتب و منظم بستم. مقداری سوغاتی با همفکری رضا برای ربابه و بچه هایم خریدم وکنار خریدهای خانم جان گذاشتم.آقا جان مبلغ قابل توجهی پول به عنوان جهیزیه به زور و اصرار در دست رضا گذاشت و گفت: ای کاش مشهد زندگی می کردید. شرمنده ام که از راه دور نمی توانم آن طور که باید و شاید برایتان پدری کنم. رضا دستشان را بوسید و گفت: شما حق پدری را تمام کردید. نگهداری از دو پسر بچه کوچک کار ساده ای نیست. خانم جان آهی کشید و گفت: حالا که یک سال است از بچه هایم دور شدم البته نه اینکه از حالشان بی خبر باشم. گاهی ربابه را می فرستم دنبالشان وگرنه آن از خدا بی خبر که نه خودش حالی از ما می پرسد نه آن طفلهای معصوم را اجازه می دهد سراغی از ما بگیرند. خدا خیرش بدهد، زنش آدم بدی نیست. هیچ وقت نشنیدم سعید از دست او شکایتی داشته باشد. خوب البته مادر ناتنی است نمی گویم قربان صدقه شان می رود ولی خوب آزار هم نمی رساند. خدا عوضش بدهد. چشمهایم پر از اشک شد. زندگی مرفه امیر را با آن دو مقایسه می کردم و رنج می کشیدم. به اتفاق رضا و امیر به فرودگاه رساندیمشان. خانم جان موقع خداحافظی با چشمانی اشک آلود من و امیر را در آغوش فشرد و سفارش کرد که قدر رضا را بدانم و سعی کنم مثل او مومن و با تقوا باشم تا در زندگی خداوند یاری ام کند و سایه او را روی سرم نگه دارد. آقاجان هم رضا را پدرانه در آغوش گرفت و از او به خاطر خوبیهایش تشکر کرد و از او خواست حمایتش رااز من دریغ نکند چون من خیری از ازدواج اولم ندیده ام. خیلی از حرفهایشان خوشحال شدم. به هرحال این صحبتها بی تاثیر نبود و شاید می توانست موجب شود رضا آن افکار مسموم و آزار دهنده را از مغزش بزداید و کمی واقع بینانه به زندگی زناشویی مان بنگرد.

اواخر زمستان بود که گواهینامه رانندگی ام را گرفتم. رضا مثل همیشه همت و پشتکارم را ستود. در صورتی که هوا خوب بود من را پشت فرمان می نشاند و در حالی که خودش بغل دستم نشسته بود با هم به خیابانهای شلوغ و پرازدحام تهران می رفیم. او معتقد بود گواهینامه فقط حکم مدرک را دارد و اصل رانندگی چیز دیگریست و یک راننده بیشتر شگردها و مهارتهایش را در اثر تجربه به دست می آورد.ال نو برادر کوچک رضا به تهران آمد. حالا احمد پسری بود بیست و دو ساله. لاغر اندام و بلند قامت و بسیار خجالتی و تعارفی. نخستین بار بود که تنها مسافرت می کرد و از لابلای صحبتهایش این طور دستگیرم شد که برای کار به تهران آمده. بی نهایت چشم و گوش بسته و ساده لوح به نظر می آمد. همه چیز زندگی در تهران برایش جالب و تازه بود. نخستین بار که فروغ را دید چنان با دهان باز به رفتار و حرکاتش خیره شده بود که خنده ام می گرفت. ده روز از آمدنش به تهران می گذشت که بیشتر جاهای دیدنی تهران را نشانش داده بودیم. با من هم رفتاری صمیمانه داشت. یک روز در حالی که با امیر سرگرم بازی بود گفت: زن داداش، فروغ چند سال داره؟

- فکر می کنم بیست و سه سال چطور مگه؟

- هیچی می خواستم ببینم چطور تا به حال شوهر نکرده؟

چنان با صدای بلند شروع به خندیدن کردم که جا خورد و پرسید: حرف بدی زدم؟

romangram.com | @romangram_com