#روز_قضاوت_پارت_203
از جا برخاستم و سلام کردم. فخری خانم سر تا پایم را با دقت برانداز کرد و گفت: علیک سلام. بفرمایید . خوش آمدید.
مهری بدون توجه به او به آشپزخانه رفت. شیر خشکی برای سیامک درست کرد و به زور به دهانش چپاند. فخری خانم با تاسف سر تکان داد و گفت: اخه این شیرهای آب زیپو چیه می بندی به ناف این بچه؟ نگاه کن از لاغری عین نی قلیون شده، شما بهش بگو که دوستش هستی شاید حرفتان را قبول کند.شیر خودشو که نداد.دست کم بهش بگید شیر گاو بده به این بچه تا یک کم جون بگیره.نمی دونستم چی باید بگم که مهری خودش به حرف آمد و گفت: باز شروع کردید مادر جون؟ چقدر بگم دکتر گفته تا دو سالگی شیر خشک، بعد از دو سال شیر گاو که چربی اش بیشتره.... این بدبخت فقط پنج ماهشه. تا بعدازظهر که آنجا بودم همین آش بود همین کاسه. فخری خانم مرتب از کارهای مهری ایراد می گرفت و مهری هم با قلنبه و کنایه جوابش را می داد.اعصابم بهم ریخته بود.دلم می خواست با مهری تنها باشم. خیلی حرفها داشتیم با هم بزنیم اما انگار حسابی جا خوش کرده بود. ظهر برای کشیدن ناهار با مهری به آشپزخانه رفتیم. مهری گفت: می بینی تورو خدا هرروز ناهارشو پایین می خوره حالا که می بینه تو آمدی اینجا حاضر نیست یک ساعت تنهامون بذاره حالا هی بگو چرا نمی آی تهران...روزگارمو ببین. این مثل دنباله همه جا به ما چسبیده. به خداوند خدا اگه این وضع ادامه پیدا کنه از علی طلاق می گیرم. آخه اینم شد زندگی؟
دلداریش دادم.بعد از ناهار بچه ها را خواباندیم. فخری خانم همان جا متکایی زیر سرش گذاشت و چرتی زد. چای خوردیم و اهسته صحبت کردیم تا غروب شد.خداحافظی کردم و به خانه برگشتم. ربابه رد را به رویم گشود و با دستپاچگی سلام کرد و گفت: جواد آقا آمده بچه ها را ببینه.
جا خوردم دلم نمی خواست قیافه منحوسش راببینم. او یادآور تلخ ترین دوران زندگی ام بود. خواستم برگردمو گشتی در خیابان بزنم تا او برود که سعید توی راهرو دوید و با خوشحالی فریاد زد : خانم جان، خانم جان مامانم اومد...مامانم...
صدای جواد را شنیدم که گفت: چشمتان روشن.
همان طور مردد وسط راهرو ایستاده بودم به ربابه گفتم: من توی اتاق دم دری هستم تا او برود....که یک دفعه هیکل بی قواره او جلوی در نمایان شد. بی اختیار سلام کردم. مات و مبهوت نگاهم می کرد.خانم جان از اتاق بیرون آمد و گفت: بیا تو مادر چرا توی راهرو ایستادی و با اشاره به من فهماند که جواد عازم رفتن است. با اکراه از جلوی نگاههای هیزش رد شدم و خودم را داخل اتاق انداختم. شنیدم که جوادگفت: طلعت خانم چادر را هم که از سر در آوردند. برای همینه که دیگه ما را در شان خودشان نمی دانند. هرچی نباشه من پدر این بچه ها هستم... یک احوالپرسی که آدم را نمی کشه.
خانم جان که زن متعصب و مومنی بود گفت: چه حرفهایی می زنید جواد آقا شما الان به او نامحرمید. چه بهتر که کمتر با هم روبرو شوید. جواد با عصبانیت و قیافه گرفته سرش را داخل اتاق کرد. من همان طور وسط اتاق ایستاده بودم. نگاهی پر از نفرت به من انداخت و گفت: اگر محرم و نامحرم سرش می شد که آدم دلش نمی سوخت. و در حالی که لبخند تمسخرآمیزی بر لب هایش نقش بسته بود گفت: طلعت خانم شاهنامه آخرش خوشه. من نفرینت کردم. مطمئن باش خیر نمی بینی این بچه ها را به آتش دلت سوزاندی می رسه اون روزی که خودتم توی این آتش بسوزی.
سرم پایین بود و از خشم می لرزیدم. خانم جان که کنار در ایستاده بود اخمهایش را در هم کشید و گفت: بفرمایید جوادآقا دست از این حرفها بردارید. شما که الحودالله رفتید سر خونه و زندگی تان، چه کارش دارید؟ می بینید که اونم داره زندگی اش را می کنه. گذشته ها گذشته...دست بردارید دیگه.
romangram.com | @romangram_com